ماه کامل ، ماه نو

میدانی؟

ما بسیار خوشبختیم

همدیگر را سخت دوست داریم...


ما بسیار خوشبختیم 

من دردو دل میکنم

نق میزنم

داد میکشم 

تو لبخند میزنی.

ما بسیارخوشبختیم...


ما دعوا نمیکنیم

دل نمیشکنیم 

قهر نمیکنیم

ما بسیارخوشبختیم


 ما با هم غذا میخوریم

پیاده روی میکنیم

میخوابیم 

درواقع ما باهم 

زندگی میکنیم...


میدانی؟

من و قاب عکست بسیار خوشبختیم


ماه نو
تو ادبیات شیرین زبان فارسی،

چشمانت غزل.ابروانت شعرسپید. پیشانیت دوبیتی.

من کودک لال مادرزادی که میخواهد به تو بفهماند:


"دوستت دارم"


پرده ی اول:مهمترین پروژه ی کلاسی را دارم. کتاب ها،جزوه ها،اینترنت،عکس ها،همه و همه ی منابع را جستجو میکنم.مطالب را مو به مو میخوانم و هایلایت میکنم.پروژه ی مان گروهی است. خدا خدا میکنم که استرس نداشته باشم،مطالب خوب و مفید باشند و همه چیز به خوبی پیش برود زیرا کوچکترین لغزشی از من نمرات کل گروه را به باد خواهد داد.میروم جلوی پروژکتور شروع به گفتن مطالب میکنم استارت خوبی زده ام تیتر بندی هایم را مو به مو جلو میبرم .ناگهان یکی از مورد ها یادم میرود دستپاچه میشوم همه ی بچه ها دارند به من نگاه میکنند،استاد متعجب است.و روی  من زوم کرده است موقع ارائه ی بچه های دیگر کلاس توجهی به آنان نداشت و گه گاهی گوش میداد.موضوع را همان جا تمام میکنم انگار نه انگار که مطلب ادامه داشته است.میروم تیتر بعدی حالم خوب نیست.هم گروهی ام آرام طوری که فقط من بشنوم دم گوشم میگوید:زیاد تو تاریخچش نمون!قلبم تند تند میزند انگار کن که قرار است بیفتد ته کاشی های کلاس.میروم موضوع بعدی گریه ام میگیرد میخواهم فوران کنم به استاد نگاه میکنم باز ماعجب است و به من زل زده است.میخواهم تا ته سالن بدوم در را باز کنم و از دانشگاه خارج شوم.مطلب را آنقدری که یادم هست میبندم...میروم و سر جایم مینشینم



پرده ی دوم:خدایا تو که بهتر از همه ی کس ها و ناکس ها میدانی.تو دیدی که من سعی کردم. دیگه هیچی رو نمیتونم توضیح بدم دیگه نمیتونم حرف بزنم.قسم به خودت که من تنبلی نکردم!خیلی خستم(اشکش را با گوشه ی چادرش پاک میکند)


پرده ی سوم:+فایل های پروژه ی نهایی رو بفرستید برای من لطفا.

_(send را میزند و مطلب ارسال میشود)بفرمایید استاد این هم مطالب من

+بله ممنون.راستی نمرات رو خواهم داد ولی راجب پروژه ای که ارائه دادی هنوزم تو خاطرم ثبت شده. برات میشه یه نکته ی مثبت. خیلی ارائه ی خوبی بود.حتما لحاظ میشه شک نکن...





خدایا اشرح لی صدری:سینه ام را برایم بگشا

ویسر لی امری: کارم را آسان بگران

:وحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی: اما حرفم را نفهمیدند هم نفهمیدند....مهم نیست.

پ.ن:چون تو با مایی نباشد هیچ غم.

ماه نو
خداوند به تمام رفتار و کردار ما انسان ها آگاه است.چه آن هایی که در ظاهر خود بیان میکنیم و چه آن هایی که در باطن خود پنهان.تمام دروغ هایی که آدم های این دنیا میبافند و به اسم حقیقت جا میزنند،همه ی ظلم هایی که در حق هم روا میدارند،زشتی ها،پستی ها،سیاهی مطلقند و تاریکی محضند. کتاب خداوند سفید و پاک است و توانایی آن را دارد که تمام آن ها را در آن کتاب ثبت کند.

خدا با آن همه بزرگی و خداییش توجهش را از چیز های کوچک رها نمیکند.ما انسان ها خودمان را در این محدوده ، کوچک نمیدانیم ولی در مقایسه با جهان آفرینش ما ذره ای بیشتر نیستیم.ذره ای که اگر تنها رها شویم گم خواهیم شد دقیق تر بگویم:"ضل"خواهیم شد.انگار کنید دانه ی شن کوچکی در یک صحرای بزرگ را.خداوند نام تمام ذرات را در کتاب خود ازبر است.گمان نبریم که دو ذره باهم یکسانند...
حال خداوندی که که عالم مطلق است،رحمن و رحیم مطلق است.یعنی در همه ی خوبی ها به کمال و تمام است...چگونه ممکن است ما را در این بیابان دنیا بی یار و یاور رها کند؟
هوم؟

ماه نو

خانه ی جدیدی ساخته ام از کلمات 

که  غروب آفتاب را از پنجره ی کوچکش به نظاره می نشینم

خواستید قدم رنجه بفرمایید 

قدمتان هم روی چشم. کلیک 


ماه نو

بی شک  آرزوها 

تک به تک 

جایی منتظر مایند

تا بعد قطع امید ازآنان 

به وقوع بپیوندند...


+صیادی که آهویی را رها کرده ،آهو به دنبالش بازخواهد گشت

ولی در پی آهو  بودن اورا ترسانده و بیشتر خواهد گریخت.

🌛


ماه نو
امروز را با اشک هایم خندیدم،درس هایم را دیدم،چند قسمت از سریال مورد علاقه ام را خواندم،با خودم حرف زدم،به مامان سکوت کردم،به دیوار خیره شدم،به پنجره ی اتاق لبخند زدم،روی تختم نشستم و روی صندلی خوابیدم...
سراسر امروز دو دوتاهایم پنج تا شد ،ماژیک مشکی ام جوهر قرمز پس داد،از کلمه ی قتل در شعری خون چکید و صبح از سمت مشرق کتابی طلوع کرد.
به گل های سرخ کاسه ای آب دادم در عوض گل های قالی را لگد کردم.حالم خوب بود چای را در استکان دم کرده و در قوری خوردم.
 و در حالیکه شالگردنی  بافته شده ای را نخ کش میکردم حروف نام تو را برعکس بر زبان آورده وهجی کردم. از خواب پریدم.تو را دیدم که در دنیایی وارونه به دنیای ویرانه خواب های من  میخندی و در حالیکه شمعدانی های لب پنجره را که اصلا وجود نداشتند پر پرمیکنی ،خدانحافظی گفته چمدانت را برداشته و اتاق را برای همیشه ترک میکنی....


پ.ن:ببخشید ویرانه و وارونه ام..کلماتم گنگ اند و گنگ را از هر طرف بخوانید باز گنگ است....
ماه نو

اینکه لحظه ی عروسی تان را چگونه تبریک بگویم نمیدانم!!!!اولین دیدارمان کی و کجا اتفاق خواهد افتاد؟اولین ها همیشه در فکر آدم باقی میمانند.شما از در وارد خواهید شد با روسری سفید (حکما چون عروس هستید باید رنگ های شاد به سر کنید)چادر مشکی به سر(قبل تر ها سلیقه ی او اینگونه بود حتی اولین باری که مرا با چادر دید برق چشم هایش را هنوز به یاد دارم همان برق،جانم را هنوز که هنوز است میسوزاند)،به گمانم چشمانتان باید مشکی باشد همرنگ چشم های او(میگویند مشکی رنگ عشق است...تف به گفته های مردم)(نفرموده بودند  که چشمان سبز دوست ندارند،لنز میگذاشتم....من حتی جنگل چشم هایم را برایشان آتش میزدم)بزک کرده ،ابرو های برداشته،به گمانم باید ظریف و اندامی باشید شانه به شانه ی ایشان. پیشنهاد میکنم اصلا پاشنه بلند نبوشید همین بهتر که یک سر و گردن کوتاه تر باقی بمانید،چگونه سلام بدهیم؟دست بدهیم؟؟؟بغلتات بکنم؟(هوفففف)اجازه بدهید دوبار با دست راستم بزنم پشتتان، دم گوشتان آرام بگویم:مبارک است....


نمیدانم

 شما میدانید چگونه به دختری که قرار است خانه اش را روی ویرانه های روح شما بسازد تبریک گفت؟


نخواندید هم نخواندید:

میدونید بزرگ ترین گناهی که بشر ممکنه مرتکب بشه چیه؟

دزدی

انقدر پست و متعفن که میشه گفت هر گناهی یه جور دزدیه

حالا اینکه امید کسی که کاملا ناامید شده رو دوباره الکی بهش برگردونیم تا سر کارش بزاریم...میشه نا بخشودنی ترین گناه.

انسان مرده رو که نبش قبر میکنیم و دوباره بهش جون میدیم تا درد قبض روح رو دوباره تجربه کنه و بهش اجازه ی زندگی رو ندیم....


تو با کل رویای من اومدی تا تو بیست سالگی باورم زیر و رو شه(با لحن خواجه امیری)

همین تمام:')


ماه نو

1_مات؟

.

#زنده_ماند_ولی_زندگی_نمیکرد

#مرد_به_جرم_آنکه_هنوز_زنده_بود 

#چگونه_رگ_گردن_خود_را_درآغوش_گرفت_وزارزار_گریه_کرد؟

#غرق_شد_در_کولاک_زمستان

#خدای_خودرا_باآه_صدامیزد؟  الله..ال آه

#دختری_که_تازانو_در_غم_فرورفت

.

2.مات؟

ثم مات...مات شهید


پ.ن:سخت بود مثل پوست کندن زنده زنده ی گوسفند

مثل سوهان کشیدن روح ،صیقلی کردن و شکل دادن.

سخت بود مردن و دوباره زنده شدن سخت بود.

پ.ن دو: مینویسم که این داغ تازه بماند:نقطه ی مقابل عشق تنفر نیست

ترک کردن است...

پ.ن آخر:دوره ی گذری وجود دارد از ظلمات به نور ،از نا امیدی به امید،از  شیطان به خدا از لجن تا فرشته. دعا میکنم دوره ی گذرمان کم باشد.دعا میکنم تنها و تنها بنده ی مطلق خدا باشیم.همین

یاعلی 

ماه نو
این دو روز را به اندازه ی نوزده سال بزرگ تر(پیرتر)شده ام.



ماه نو