نتایج که آمد دوس داشتم سرم رومحکم بکوبم به دیوار.راستش اولش خیلی شوکه شدم .محال بود این رتبه ی من باشد...در حد توانم تلاش کرده بودم...آن موقع بود که دایی جان به موقع زنگ زد...من به فاطمه هم زنگ زدم.حالا حالم بهتر بود.باید به رتبه در سهمیه نگاه میکردم نه رتبه کشوری..حالم بهترشده بود ولی سجده شکر نکردم وازین بابت خیلی ناراحتم:(

با این رتبه هر چی که میخواستم به احتمال زیاد قبول میشدم...من ماندم و مهمترین انتخاب زندگیم تا الان..وقتی آقا بهزاد(البته هیچ وقت هم وقتی درمورد او حرف میزنم پیشوند آقا را به کار نمیبرم)آمد خانه مان وکلی باهم حرف زدیم ودر باره ی رشته ها به من توضیح داد حالم بهتر که نشد،بدترهم شد...مرددشده بودم:(از  او تشکر کردم وگفت نگران انتخاب رشته نباشم واو این کار را برام انجام میدهد ،ومن کلی ته دلم از او ممنون بودم...

وحالا انگار زمان انتخاب است و فاصله ای تارویاهایم باقی نمانده است...

+الخیر فی ما وقع البته شاورهم فی الأمر فإذا عزمت فتوکل على الله إن الله یحب المتوکلین

+وقتی رتبه رضا را فهمیدم راستش را بخواهید کمی ناراحت شدم من که بخیل نبودم،دلم برایش کمی سوخت...خدایا خواهش میکنم اوهم موفق شود...برای او کسی که به چشم بد نگاهش نکرده ام...خدایا مواظبم باش..

+ فرانسه میخواند ،میرود خارج،برای خودش کسی میشود...هیچ کدام مهم نیست برای من.بت دوران بچگیم،دورانی که حالم از خودم به هم میخورد،وقتی از به یاد آوردن آن روز ها هنوز هم میترسم .من هنوز هم ترسوی ترسو ام...از یک سایه خیالی وحشت دارم..کافیست چراغ را روشن کنم.اما هنوز هم نمیتوانم:(

+ارشد میخوانی؟دلتنگم؟؟من هیچ چیز را نمیدانم واین روزها نمیخواهم اصلا درباره ی تو فکر کنم...

+آب کم جو تشنگی آور به دست...یاعلی