چند روز پیش فقط گلایه میکردم از همه چیز.با همه دلخوری و دعوا داشتیم ،سردرد های میگرنیم باز هم شروع شده بودندوکلا حالم شلم شوربایی بود..نمیدونم اما مثل یه پتکی که به سر آدم خورده باشه،همه چی عوض شد گفتم :که چی؟این نارضایتی تاکی؟دلخوری اشتباهتی که کردم،ترس از روزای آینده وبدتر از همه این ها روزمرگی و حال بد این روزهام...

بسم الله گفتم وشروع شد.به جای حسرت چیزایی که ندارم ،شروع کردم به استفاده حداکثری از چیزایی که دارم:)یک قدمی که رو به خدا برداشتم خدا صد ها کیلومتر بهم نزدیک شد:))اون جعبه گنده هایی که گذاشتیم طبقه پایین یهو به قلبم الهام شدن،رفتم به هر سختی بود پیداشون کردم:) وای خدای من..چه گنجی:)واقعا که من سال ها کور بودم وچنین گنجی رو در خرابات انباری خانه مان ندیده بودم:))بالاخره شاید کتاب ها مال دایی جان بودند که دیگه الان بهشون احتیاجی نداره..البته اگه داره هم به من ربطی نداره..خودم پیداشون کردم والان مال منن:)

بعضی کتاب های گرانبهای موجود در کارتون گنج:

کویر :دکتر شریعتی

بوف کور:صادق هدایت

افسانه های آذربایجان:صمد بهرنگی

درسنامه های فاطمیه

گفتار علوی

ولایت از دیدگاه قرآن

گناهان کبیره و معاد و قلب قرآن :شهید دستغیب

تعلیم و تربیت در اسلام و عنصر امر به معروف:شهید مطهری

وچند تا کتاب دیگه:دی

ظاهرا این کتاب ها تا بهمن ماه یعنی شروع دانشگاهمون کفاف میده ومن همینک احساسی دارم غیر قابل توصیف..

خداوند برای بنده درپیتش هدیه فرستاده ومن چگونه میتونم شکر این نعمت گزارم؟؟:)

+قلمی که خداوند به آن قسم یاد کرد و پیامبری که درباره ی کسانی سخن گفت که به سیاهی روی سپیدی ایمان می آورند..

+کتاب دوست خوبیست بهش اعتماد کنید:)
+از قرآن غافل نشیم..

علی یار وهمراهتان:)