نمیدونم چرا احساس میکنم هیچ کس رو نمیشناسم:/
وقتی آنروز مادر جان به من گفت دختر جان کمی سیاست داشته باش،یا آنروز که حرف از سیاست زدم  و با لبخند ژکوند آن همه آدم روبرو شدم،یا وقتی که من کاری را کردم وهمه به من گفتند اگر فلانی بفهمد خیلی بد میشود:/
نمیدانم هیچ نمیدانم .از دنیای شما سر درنمیاورم.این که چگونه سیاست به خرج دهم یا مثلا خودم را در دل دیگران جادهم...
دوران مدرسه هم همینطور بود:/با خیلی از معلم ها رابطه  چندان خوبی نداشتم:/یعنی بلد نبودم پپسی واکنم:/یا دستمالکش شوم!
احساساتم همانگونه بودند که بودند..

+به تازگی متوجه شدم که من وافکارم دو موجود کاملا جدا از هم هستیم.گاهی او مستقل از من به همه ی کار هایش رسیدگی میکند.فکر میکند،تصمیم میگیرد...
ومن شروع کردم ب کنترل ذهن:)این که حواسم به افکارم باشد،اینکه گاهی دارد نمازم تمام میشود ومن هنوز نفهمیده ام چ گفته ام،یا وقتی که ذهنم ب آرامی و به سرعت راجب کسی قضاوت میکند.
گفتا شیخ هر آنچه گویی هستم اما تو چنان که می نمایی هستی؟

بدترین مردم کسى است که خود رابهتر از دیگران بداند.علی (ع)

یه روزی این جا حرفای زیادی رو میزنم...

به زودی قسمت شعرخانه هم افتتاح میشود:)

لطفا لطفا دعاکنید..

یا علی...