دم می زنم من از تو «امام نجیب ها»
فرمانروای بی کس شهر غریب ها
این شعر با تمامی مصراع های خود
مانده در انتهای صف بی نصیب ها
آقا به شعر مضطر من آبرو ببخش 
ای پاسخ تمامی اَمَّن یُجیب ها 
عمریست معجزات کلامت گذاشته ست 
انگشت بر دهان تمام ادیب ها 
در وصف علم بی حد و اندازه ی شما 
همواره لال مانده زبان خطیب ها 
بوی گل محمدی از بس گرفته ای 
حلقه زدند دور و برت عندلیب ها 

وقتی دوای شاعرتان یک نگاه توست 
دیگر چه حاجت است به چشم طبیب ها؟ 
تو با «حسین» فرق نداری فقط کمی 
نامت غریب مانده میان غریب ها 

آنقدر شعر از تو نگفتند شاعران 
تا اینکه باز شد دهن نانجیب ها

بهزاد نجفی


ما:اهدنا الصراط المستقیم...

حضرت:نحن الصراط المستقیم...