+گاهی انقدر دلشوره میگیریم که نمیدونیم باید چی کار کنیم...انگار که همه چی به هم گره خورده باشه وهیچ جاده ای برای عبور باقی نمونده...مثل اینکه همه ی کوچه ها بن بست شده باشن وهیچ آسمونی هم برای پرواز وجود نداشته باشه...

گاهی انقدر ناراحتی از اتفاقاتی که افتاده،از اتفاقاتی که نیفتاده،از اتفاقتی که شاید یه روزی جایی ،ساعتی اتفاق بیفته..

باید توی همین دویدن ها،هول هولکی دست به کار شدنا پاتو بذاری رو پدال ترمز وکمی از سرعتت کم کنی...

یه نفس عمیق بکشی وبه آسمون نگاه کنی وتنها یه سوال از خودت بپرسی...که چی؟


+ ما هممون دیدیم وقتی که بچه ای مریض میشه ودوای تلخی میریزن توگلوش بچهه جیغ میزنه وگریه میکنه...وقتی نوبت آمپولش میرسه میترسه وبازم میزن زیر گریه...چرا از ترسه؟ و آیا پدر ومادره بد بچهه رو میخوان؟

باید انقدری بزرگ بشیم واز بچگی در بیایم که دارو تلخو رو با به به و چه چه بخوریم:)

و دارو تلخای  خدا رو نوش جان کنیم...چون وقتی مریض میشیم این تنها راه درمانه و باید به خدا اعتماد داشته باشیم...

شاعر :ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست.

+ عسی ان تحبوا شیا و هو شر لکم  و عسی ان تکرهوا شیا و هو خیر لکم :)

+خدا کمکمون کنه که باور داشته باشم...توکل کنم واعتماد..و راضی باشم که رضایت نتیجه اعتماد به خداست..


+خدایا شکرت :)

به خاطر چیز هایی که گرفتی...

وبه خاطر چیز هایی که ندادی...


+دعا یادتون نره:)

یاعلی...