حتی اگر تو راه را بر قافله ی عاشقی بسته باشی؛ 

حتی اگر امیر هزار سواری باشی که برای رویارویی با امام، پیشدستی کرده اند؛ 

حتی اگر... 

کافی ست مستقل از همه ی اتفاقات و هیاهوی اطراف، درنگ کوتاهی داشته باشی؛ کلاهت را قاضی کنی و آن وقت است که سربه زیر بر می گردی؛ آن وقت است که ماجرا عوض می شود...

" سرت را بلند کن حر! هیچ چیز محال نیست. کافی ست چشمان عشق را جور دیگری ببینی..."

خوش ب حالت حر...خوش ب حالت آقای ادب وآزادگی...

که چنین ب راه حق بازگشته ای...خوش ب حالت وقتی که امیر به تو گفت حر مادرت چ نام خوبی برایت گذاشته است...تو همان نکته روشن کربلا برای منی..که وقتی ب نامت میرسم درنگ میکنم...بالاتر از سیاهی... سیاهی نبود..تو بودی.تو بودی که بازگشتی به آغوش امام.به دریای رحمت رسیده بودی..عاشق شدی وماندی...

حالا وقتی سیاه میشوم،از معبود ومعشوق دور میشوم ب تو فکر میکنم...خدای نکرده گناهی بزرگ تر از آن هست که انسان جلوی امام زمان خودش را بگیرد...یا بهتر است بگویم:

با گناهش ظهور امامش را به تاخیر بیندازد؟

باید شبیه تو شدن را یاد بگیرم حر 

بالاتر از سیاهی...خورشید رحمت را بیابم...

یا نور الله... 

ادرکنی....

ادرکنا...