+چند روز است که مدام دعا میکنم کاش هر روز عاقل تر شوم.. عاقل شدن متضاد عاشق بودن نیست... عقل نوری را روشن میکند برای بهتر دیدن..

+کاش خواب های آدم هم دست خودش بود نه اصلا لااقل کاش میشد خواب هایمان دری داشتند که هر که را نمیخواستیم به سرزمین خوابمان راه نمیدادیم:( فقط همین

الله اعلم...

یاعلی


پ.ن:متن ادامه مطلب از "رندپارسا" میباشد 


عاشقی به سن و سال نیست؛ قبول. به قیل و قال هم نیست؛ این هم قبول. اما تو هم از من قبول کن که دریا هم با آن همه شوریدگی، روزهایی از سال کاملا آرام است. خاموش است. خسته است. هیچ خبری از آن همه شور و شر امواج در آن نیست...

عامل آن همه جزر و مد، ماه است مشتی؛ ماه! اگر «ماه»ی در کار نباشد که خبری از خیزش امواج و طغیان دریا و ناشکیبایی اش نیست.

اما با این همه، من دندان لق عاشقی را کندم و دور انداختم مشتی. دندان عقلم که روز نخست دلدادگی شکست؛ دندان لق عاشقی را هم خودم کندم.

- درد نداشت؟

- درد که داشت...جگرم آتش گرفت...سوراخش هم هنوز توی حفره دهانم باقی مانده. اما تا کی شبها از درد باید به خودم می‌پیچیدم؟ تا کی باید ملحفه را توی دهانم می‌کردم تا مبادا صدای ناله‌ام کسی را از خواب بیدار کند؟ عصب‌کشی (!) هم کردم؛ افاقه نکرد.

- نمی‌دانم واللاه. صلاح مملکت خویش «خسرو»ان دانند.

- مشتی! من که «فرهاد» بودم. مملکتم کجا بود؟ تیشه‌ای به دستم دادند و گفتند: بکن! من هم کندم و کندم و کندم. و نمی‌دانستم که دارم با هر ضربه، تیشه به ریشه خودم می‌زنم. خسرو خان هوس «شیرین»ی کرده بودند، صلاح بر آن دیدند که کوزه‌ی عسل خانه مرا به تاراج ببرند؛ و بردند.

- عجب!

_ آه!



رند پارسا