او جزو  آنهایی بود که وقتی هستند اصلا احساس تنهایی نمیکنی. آن هایی که یک رنگ بیشتر ندارند به رنگ آبی آسمانی. فکرش نورانی بود مثل مهتاب.. باران بود از آن هایی که سرچشمه رویشند.سرچشمه زندگی مصداق کامل هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود...

با این حال زیاد وراجی نمیکرد... شبیه رادیو ی شکسته ی تاقچه مادربزرگم نبود که بیشترین نقشش گیج وخسته کردن آدم ها باشد..

طوفان که نبود چه برسد به گردباد ...از آن باد هایی که در شدید ترین شکل میوزند هم نبود... قاصدک ها میگفتند شبیه نسیم است...نسیم صبحگاهی!از آن هایی که آدم ها میگویند:به چه هوایی!

اما میدانی؟من هیچ کدام ازاین حرف هارا قبول ندارم.. این جا کم تر کسی پیدا میشود که ریه هایش بوی خاک باران خورده را احساس  کرده باشد.. میگویم او همچین رایحه ای دارد.

+هوا هوای سربیست..دود خالص است.. انگار سرطان است که داخل شش هایت میکنی.. ودر هر نفس، نفس کم می آوری.. و حالا دراین کمبود هوا و عطر باران دنبال کسی مثل تو میگردم که ساعت ها بنشینیم و برای من از سبزی باغ بگوید وسرخی سیب ها.. از آن هایی که هرچه قدر صحبت میکنند سیر نمیشوی ویقینا بعد از پایان گفت و گو جمله ی بعدی ات اینست:دیگه چه خبر؟