بعضی ها طوری ادای بی تفاوتی در می آورند که آدم به همه ی احساسات طبیعی  خودش شک میکند مثلا شک میکند که وقتی شب میشود وهواتاریک است باید چراغ ها را روشن کند ،شک میکند که وقتی کودک نازنازی و ته تغاری همسایه تان تازه دارد تاتی تاتی میکند واولین قدم هایش را میگذارد تو نباید ذوق بکنی و قند در دلت آب بشود وبخواهی که بچه را بچلانی ویک گاز محکم از لپ صورتی راستش بگیری. 

شک میکنی که وقتی کسی به تو گفت چقدر زیبا هستی چه بگویی ویا اگر خواست احساسات جوشانش را مثل آتش فشان در حال فوران رها کند و به ته ته پته بیفتد وسرخ و سفید شود وبگوید که تو را دوست میدارد چه جوابی به او بدهی!

شک میکنی که پیچک ها را دوست بداری،به گلدان ها آب بدهی ،به همسایه تان اول صبحی "صبحتون به خیر بگویی"وشک میکنی به این که باید از سایه هم  افتاده تر باشی...

حالا من به همه ی گل های آفتاب گردان شک کرده ام،به سیاهی باقی مانده از سوختگی دل لاله،به خبری که قاصدک هفته پیش برایم آورد،حتی شاید به این که چشم انسان ها دریچه روح آدمیند شک کنم!

وحالا دنبال یقین مهربانی هستم که آبی ترین حقیقت دنیاست،اوست که کرم هارا پروانه میکند و کتاب ها را کتاب شعر .اوست که نور را میتاباند وسبزه هارا می رویاند.. میدانم او همه شک هایم را به یقین محکمی تبدیل خواهد کرد...

تو یقین زندگی را از کف من ربوده ای ای ع ش ق!*


+دیروز حالم خوب نبود ،هنوز هم....

احسن الحال را میخواهم

دعایم میکنید؟:(