این زندانی که تو میگویی تنهایی نیست،افسردگی نیست خانه من است بال پرواز من است.راستش کوچک تر که بودم از تاریکی میترسیدم واین زمینه ی هراسم از تنهایی شد.تنهایی برایم مثل غار تاریکی بود که روح آدم آن جا فاسد میشود،میگندد و بوی جوراب کثیف وپنیر گندیده میدهد.

تااین که چند روز پیش حس های عجیبی در من به وجود آمد. گل باغچه همسایه دیوار به دیوارمان برایم عطر ورنگ دیگری داشت ،شمع ها را دوست میداشتم گرمایشان را نورشان را..البته فهمیدم که از غورباقه حوض خانه نیز میترسم...دوستان گفتند احتمالا این حالات که در تو به وجود آمده اند مال دوران بلوغند یا دوران عاشقی..من چیزی از حرف هایشان نفهمیدم...

غمگین بودم به غار تنهایی که خودم با دست های خودم ساخته بودم پناه بردم ،خاموش بودم وحوصله گفت و گو نداشتم ،بیشتر فکر میکردم و خواب میدیدم.خواب گلی که گفتم خواب شمع را ،این اواخر خواب آسمان هم میدیدم!به گمانم امشب همه خواب هایم تعبیر شوند میروم تا دلیل سرخی دلش را بیابم بپرسم این همه سوختن برای چه؟شمع را میگویم! اماهمه حرف دلم اینست تنهایی گاهی همان بال پرواز ماست یعنی دقیقا چیزی که به آن نیاز داریم و آرامش بخش ترین جای دنیا برای فرار از هیاهویش...امضا پروانه ای که میخواهد طلایی شود.

+تنهایی آرام بخش است اما حالا دلم شلوغی"حرم" میخواهد:(

اللهم ارزقنا...

یاعلی