صبح که بیدار میشویم هنوز تاریکی مانده است.شب از افکارمان نریخته است ،کسی دریچه عشق را نگشوده است.صبح روز بارانی،برفی یا آفتابی برای آدم ها فرقی نمیکند.برایشان مهم نیست که آسمان آبی روشن باشد یا نه.برای فرستادن نامه ها باید پیکی باشد ،پستچی را واسطه کنند.کسی کلام نگاه های غمگین را هنوز نمیخواند. گل هارا بو نمیکنند،ستاره ها را نمیشمارند حتی تعداد ماهی قرمز های داخل حوضشان را نمیدانند.شب هارا میگذرانند اما دیگر شب شعری پیدا نمیشود. 

من ازین همه حضور بی شعر خسته ام.از بال داشتن وپرواز ندانستن،

من خسته ام و غمناک  مانند سرود با صلابت یک میهن پرست در کشوری بیگانه...غمگینم مانند نقاش بزرگی که همه از صدایش تعریف میکنند...

گیریم انار های یلدا را دانه کردیم با انارهای شکسته ی دلمان چه کنیم؟