همین نزدیکی هاست. آهوانی را که بی خبر از حضور شکارچی در بیشه ی زندگی می رمند را شکار میکند .مسافر هر لحظه از زندگی ماست و بیدرنگ به مقصد میشتابد.ازاین جا که من ایستاده ام میانمان راه درازی نیست :راه به اندازه فاصله سایه از جسم.

هرم  نفس هایش را احساس میکنم هر لحظه، با هر سکوت،در هر لبخند بی پروا و در هر نفسی که میکشم.

نزدیک است که ناگهان دستش را بگذارد روی شانه ی چپم ومن هراسان برگردم که نگاه کنم که بود؟چه کسی مرا از خواب شیرین و خرگوشی ام بیدار کرده است؟و او را به جرم ترساندنم توبیخ کنم و عصبانی شوم و بگویم این چه طرز سلام دادن است کمی آرامتر ،کمی آهسته تر! اما او لاجرعه مرا سر خواهد کشید و من فرصت نخواهم کرد که عطش خود را از زندگی سیراب کنم و تشنگی آخرین خاطره ی من خواهد بود.

به نظرم این حقیقت  به نظر تلخ از دروغ های شیرین خوشمزه تر است و هرچه ما ادا اطوار در بیاوریم باید شربت مرگ را سربکشیم و به دنیای دیگری پر بکشیم و من به نوبه ی خود فکر میکنم با این اوضاع و احوال فکر کردن به بال پروازمان از هر چیزی مهم تر باشد.نیست؟