یک:بدو بدو از خونه میزنم بیرون. اعصابم خوب نیس،موقع درومدن از خونه کمی با مامان بحثم شده..زیر لب غرغر میکنم و ونگرانم ازاینکه قراره دیر به کلاس برسم.میرم می ایستم اونور خیابون ،به ساعتم نگاه میکنم.خدای من چرا هیچ ماشینی پیدا نمیشه؟راننده تاکسی جلوم ترمز میکنه میخوام لب باز کنم بگم فلان خیابوووون..

پاهام میچسبن به آسفالت و لالمونی میگیرم، تاکسیه میره.از خودم تعجب میکنم!این چه کاریه دختر؟یا به قول دوستان "ماذا فازا؟"

سوار تاکسیه بعدی میشم و تاکسیه داره خیلی تند میرونه کمی جلوتر درست میدون بعدی یه ماشینه تصادف کرده..آژانسه...خدای من!همون ماشینیه که من سوارش نشدم!!!

دو:چادرمو جم میکنم هوا سرده..بوووووق..ماشینه به فاصله ی میلی متری رد میشه.چرا من این کوچه رو هیچ وخ ندیده بودم؟!تو شک ماشینم...

سه:زلزله هایی که اومد،ماشینمون تو جاده که هوا بارونی بود لیز خورد،وقتی از پله ها افتادم و تو راه پله دیگ گذاشته بودن،همه و همه و همه ی شب هایی که میخوابم..خیلی احساسش میکنم..خیلی بیشتر از خیلی.

مرگ...وبیشتراز اون

خود خدارو..