خدای من شاید زرد باشد.به رنگ یک روزنه ی نور.به رنگ دریچه ای در سقف تاریک ترین اتاق خانه.آخر میدانید هیچ دریچه ای به اندازه ی دریچه ی خدا روشن نیست.خدای من زرد است آری زرد.به رنگ خورشیدی که عاشقانه به تک تک ذره ها میتابد.به رنگ اشراق،نور،روشنایی.

خدای من آبی است.آبی آسمان پر باران وقتی که میبارد و گرد و غبار  را میشوید و طراوت وشبنم را به گل ها هدیه میدهد.خدای من تشنگان را آب است و گرسنگان را نان.او پاسخ سوال درماندگان است و یقین پس از هزاران شک و نزدیک ترین وجود به موجودیت ماست.

خدای من به رنگ پیچک های عاشق است.وقتی دل مرغ محبوس در قفس میگرد.او در این تنهایی به دنیایم میپیچد و آرام زیر گوشم امید را زمزمه میکند.وقتی در تاریکی بیابان گم میشوم و کابوس میبینم او نیلوفر را به سرزمین خواب ها می آورد و هستی اش   ریشه میدواند،سبز میشود و شکوفه میدهد.

اصلا میدانید خدای ما به رنگیست که از چشمانمان میبینیم وگرنه خودش به رنگ بی رنگی است.به رنگ ابدیت،عشق،نور،امید.

به رنگ آغوش است،که در شبی تاریک وطوفانی به آن پناه میبریم و آرام و ایمن میشویم.

خدای ما پاک است و سپید..سپید مانند خودش.

خدای من به رنگ خودش هست...


پ.ن:متن به درخواست خانومی عزیز و یک مهندس خوشبخت

پ.ن دو:شما هم بنویسید:)

یاعلی..