دوران راهنمایی دوران عجیبی بود.مثل یک گره کور وتاریک وسط تارو پود زندگیم.وسط آن شیر تو شیر و زمانی که سگ صاحبش را نمیشناسد من احساس فوران کردم.مثل کوه آتشفشانی که بعد سال ها بیدار میشود واحساس میکند همه ی این چند سال بربادرفته و خموشی را باید جبران کند.همان موقع دفتر خاطراتم را ساختم.حکم تار را داشت برایم یا نه از آن سه تار های تمرینی که هم آرامم میکرد هم کلی خاطره میساخت وهم آداب نوشتن را به من می آموخت...

هر روز مینوشتم.به خودم که آمدم دیدم دو دفتر دویست برگ خاطره دارم از روز های معمولی.البته بیشتر خاطراتم پیش آن دو کلمه ای که با آبی نوشتم هیچ بود و پشیزی نمی ارزید.یا آن جا که جای یک  عکس بود  و چسبانده بودمش ولی بعدا خودم پاره کردم و به صاحبش دادم.یا نقاشی هایی که از آفتاب کشیدم با آن شال گردن معروفش!

بمانیم بعد ازینکه آن را در هزار سوراخ قایم میکردم تا به دست احدالناسی نرسد یک روز که دوست سایه آمد به خانه مان دادم به دستش و اوشروع کرد به خواندن و تشریح احساساتم.

نگاهم میکرد لبخند میزد،گاهی تعجب میکرد گاهی شاخ در می آورد و گاهی هم بال تا این که محکممم در آغوشم گرفت و تحسینم کرد و کلی هندوانه گذاشت زیر بغل هایم که تو چنینی و چنانی..

بماند که چگونه هر دو جلدش را خودم خاکستر کردم و خاطره ها را به باد دادم اما همینک دلم نوشتن میخواهد..از همان نوشتن ها..کیبورد به اندازه ی قلم راضی ام نمیکند.

•دوست و آشنای خیلی دور که تازگی ها نزدیک شده ای وآدرس اینستای من را با سهل انگاری خودم پیدا کردی و آدرس اینجارا پرسان پرسان گرفتی و رسیدی به خانه ی من.بدان وآگاه باش این جا حکم شاهرگم را دارد و به خاطر تو نمیتوانم قیدش را بزنم.پس راحتم بگذار لطفن!

•همه ی نظر هایتان را با جان دل میخوانم و لبخند هایتان را بالبخندهای صورتی از ته دل به پهنای صورت جواب میدهم اما عذر مرا برای اینکه برای مدتی پاسخ تک تکتان را بدهم بپذیرید.با احترام