از مغازه ی چادر فروشی که بیرون آمدیم به سمت اتوبوس حرکت کردیم و من داشتم فکر میکردم که چقدر امروز روز عجیبی بود وشاید هم از همان روز های دوس داشتنی زندگیم.عصری استاد طراحی اَم را دیدم و همین چند ساعت پیش "او" را..دبیر ریاضیمان...دبیر هندسه.با دیدنش بیشتر یاد بچه های کلاس خودمان افتادم.یاد اینکه چقدر حرص و جوش خوردیم و برای مدیر نامه نوشتیم تا دبیره مذکور عوض شود.با مادرجان داشتیم دور میزدیم که چشمم به کسی افتاد.کلی دلم لرزید به خودم گفتم دیدی "تا سه نشه بازی نشه اینم سودا"خواستم بیایم کنارت محکم بغلت کنم.خواستم بپرسم حال خانوم وکیل ما چطوره؟میخواستم ببینم تو باز هم موهای خرمایی بلندت را می بافی آخر یادم هست آن وقت ها موهایت را میبافتی و از مقنعه بیرون میزد و همیشه تذکر های ناظممان را به دنبال داشت.خواستم بپرسم تو هنوز هم پرسپولیسی هستی یا نه میخواستم بگویم که من دیگر سه،چهار سالی هست که نه استقلالی هستم ونه طرفدار هیچ تیمی در لیگ ایران و هیچ جای دنیا.خواستم بگویم که اصلا دیگر یادم نمیاید آخرین باری که فوتبال دیده ام کی بود و بعد کلی به یاد کل کل های گذشته مان بیفتیم و بخندیم.درست وسط آن احوال پرسی ها و خنده ها و بغلت کردن ها و درد ودل کردن ها به یاد این افتادم که تو نیستی.تو خیلی وقت است که نیستی..مثل دختر بچه ای که میدود و میدود و آغوشش را باز میکند تا بپرد بغل مادرش ولی پایش لیز میخورد و میخورد زمین.نمیدانم آن دختر هر که بود زیادی شبیه یک دوست قدیمی بود مهم نیست مهم این است که او  تو نبودی و تو دیگر نیستی...

+فاتحه ای اگر نثار روح دوستم و همه ی رفتگان خودم و خودتان بکنید،بیشتر نصیب شب اوّل قبر خودتان است.

اللهم صل علی محمد وآل محمد....