تو تازه از راه برسی، بگویم خسته نباشی مهروماه جانم و غبار راه هایی که آمده ای سرمه کنم بمالم به چشمانم تا نور بگیرد و وسیع شود  وبا صفا .تو را که ببیند چلچراغ شود که اگر ستاره ای در دورترین نقطه ی کهکشان هم درخشید به جانم بتابد و نورانی ام کند.  

بیایی گل گاو زبان دم بکنم گرم گرم بریزم داخل فنجان های گل قرمزیمان با سینی در دستم که مثل دلم دارد میلرزد تعارفت کنم زیر لب غزل بخوانم،عاشقی کنم و کله قند ها در دلم آب شود و هزار بار با چشمانم صدایت بزنم :"گل گاو زبون من"

بیایی بوی عطر  گل نرگست یا رایحه ی گل محمدیت بپیچد داخل کوچه مان ،همسایه ها همگی جمع شوند و غوغا کنند که مگر آخر الزمان شده است که ماه انقدر زیباست؟

من هم بخواهم فریاد بزنم و دست هایم را بکوبم به سینه ام شیون کنم و زار بزنم  که آی مردم، ای خلق خدا معشوقم آمده. جگر گوشه ام ،دلبرم،سایه ی سرم،دنیا وآخرتم،دار وندارم،یوسفم ،یوسفم آمده ،یوسفم آمده

و بعد مثل زلیخایی که تازه جوان شده است و انگار تا دیروز مرده بوده و امروز اولین روز زندگی اش است ویا مثل مرده ای که مسیحا نفسش  او را زنده کرده یا کور مادر زادی که شفا یافته یا آن کبوتری که بادستان پیامبرش ساخته شد و به اذن خدا جان گرفت،جان بگیرم و پر باز کنم. آن دلم ،دلِ سنگی ام نرم شود و قرمز قرمز ،سرخ سرخ مثل ماهی قرمز کوچک داخل تنگش بالا و پایین بپرد و بال و پر بگیرم بپرم تا ته آبیش تا تهِ تهِ آسمان به رنگ آبش تا این حرارت و سوزش دلم خنک شود و آرام.

و بعد بیایم بنشینم روی نزدیک ترین شاخه ی باغت و جان بر کف و آواز بر لب عاشقی را تجربه کنم.