خدایم که به قربان رحمانیت و رحیم بودنش بروم گاهی سیلی محکمی میاید میزند به گوشم که تا ناکجا سوت میکشد.من هم یک آدم ساده و فقط جلوی پایم را بین، چنان داد و هوار راه می اندازم که گوش فلک و مافیها را کر میکنم.همه ی دلتنگی هایم را بغل میکنم که انگار از حکمت و رحمتش هیچ نمیدانم میروم آن طرف باغ مینشینم زار زار گریه میکنم غافل ازینکه اینور و آنور که ندارد...باغ همه جایش مال خود اوست...میدانی انقدر که من کوچکم خدا جانم نمیبینم که وقتی سیلی میزدی، سیلی که نمیزدی داشتی از خواب خرگوشیم بیدارم میکردی.داشتی داروی تلخ میریختی گلویم داروی تلخ که فقط مسئله نبود، مسئله این بود که من مریض بودم و تو میخواستی خوبم کنی.آخ به قربانت طبیب جان!حبیب جان...باید نشانم میدادی که طبیب تویی دوا تویی ....اصلا اینطوری آدم عاقل دوست دارد همیشه مریض باشد...من هم که هنوز میوه ی نارسم.روی درختم، هنوز دارم قد میکشم..بزرگ میشوم شیرین میشوم...دارم کم کم ، کم کم میرسم...دارم کم کم میرسم...