.

گفت: #من_او_نیستم_من_سایه_اویم..!

گفتم چه بهتر حالا که اونیست من با تو راحت ترم .اصلا بهتر که نیست کاش دیگر نباشد.گفت :تو عجب دل پری از او داری ها!!!گفتم مسئله این نیست. مسئله بودن یا نبودن نیست مسئله چگونه بودن است!گفت این از اثرات کتاب #فرانی_و_زویی است؟ گفتم :کاش من فرانی بودم من یک فرانی درون هم دارم اما انقدر ریاضیات  و خزعبلات تحویلش داده ام هیچ هم حسابم نمیکند.گفت :صبر کن صبر کن چی حسابت نمیکند؟ گفتم هیچ!اصلا حسابم نمیکند.گفت :هیس!اینجا وقتی هیچ میشوی یعنی داری میرسی..دیگر کال نیستی داری شیرین وآبدار میشوی...داری آرام آرام میرسی.کاش من هم #هیچ بودم

گفتم:هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه هیچم...

خندید

خندیدم

صدای خنده مان تمام باغ را برداشت....