آبی بود. نه آنقدر که اسمش را آسمان بگذاریم.

 دل داشت ولی نه دلتنگ تر از انار ها که ترک بردارد.

فاصله بود، درد بود...درد را هم که میدانی از هر طرف بخوانی باز درد است. حتی از طرف او.درد داشت اما نه آنقدر که باران که گرفت چترمان را برنداشته نفس بکشیم تا آرام شویم.

ما دور میشدیم....ما دیر میشدیم...دیر میشد نه آنقدر که مهتاب مانند خوشه ی خرما شود نه آنقدر که زمین آفتاب را طواف کند. دیر میشد مثل سهراب چشم به راه،مثل فاصله ی آه از دل تا لبهایش.

سرخ بود اما نه به سرخی خون. نه به خون دلی که من خوردم.سرخ بود ولی نه به مهربانی سیب و طراوت اشک ها.اشک بود،مژه بود،پلک بود...

چ

ش

م 

هایش بودند!

هیس!جلوتر نرو!قصه همیشه به چشم های تو ختم میشود....