طوسی جان دلم

 وقتی آب شدی، آن مس مذاب بودی وقتی از غلظت بودن ذوب میشدی ،نفس کم آوردم.

دستهایم گرمای تابستان را داشت ..آبی آسمان چشمانت را به گلویم ریختی.

باغ آلبالو وگیلاس چیدم و میچینم در هوای سبز بودنت.صدای گنجشک می آید صدا بال جبرئیل به جان میخورد بوی نور میدهد خنک خنک میشود دست های تابستانی ام.

آه شعله کشیده است  در مطبخ دلم.....

.من عشق میپختم.. خام بودم!از دوریت سوختم و سوختم. باز یک جرعه از آب حیات چشم هایت را به جانم میریزی؟