من ابر بودم.یک ابر کوچک زیبا.اما زیبایی چه دردی دوا میکرد؟میدانید از آن ابر ها که دل یک شهر را خنک میکنند نبودم، ابری بودم که بر روی پشت بام خانه ی پروانه ای سایه می انداختم.پروانه ای که به جای شمع عاشق شمعدانی سفیدی شده بود...درد من میدانید چه بود؟من باریدن نمیدانستم.من عقیم بودم..ابر باشی و باریدن ندانی؟خوب من یک ابر بی باران بودم.

یک بار صدای رعدی به دلم زد که ببارم اما من دلم خالی بود باران نداشتم ...میدانید چه به من گفت...؟گفت قطره مرگ و زندگی را آموخت که دریا شد.رفتم و پیله بستم مثل پروانه ی کنار شمعدانی ها.نوری به دلم تابید و دوباره زنده شدم:)حالا همه ی گل ها راسیراب میکنم...روی سر عاشقان بی چتر میبارم و طوفان به پا میکنم. شاید باور نکنید

هفته ی پیش یک نفر وسط کتابخانه داد زد خانوم آسمان خانوم آسمان!!!شما عطرتان به شمعدانی ها رفته زیباییتان به پروانه ها:)من هیچ نگفتم فقط لبخند زدم.