خدایا قصه ی ما وقتی خراب و غصه شد که در خواب و خیالمان تا ته کوچه ی رفاقت را باهم قدم زده نزده حال خوب پیدا کردیم.خدایا مگر نه اینکه من تا بستم تو نبستیش وخودت یادم دادی که دوست داشتن دلیل میخواهد که اصل رفاقت سلم لمن سالمکم است و من رفاقت خود را به این طناب محکم گره نزده بودم گله ای نیست از باز شدن گره ها ی شل.

رفیق باید رفیق باشد،رفیقی که رفیق نباشد رفیق نیست....



یا رفیق من لا رفیق له 

برای همه ی لحظه هایی که هم رب بودی ،هم خدا،هم ولی،هم رفیق

برای همه ی لحظه هایی که نه بنده بودم نه رفیق.