نامه ی اول 

سلام

حکما باید از همین ابتدا مرا سرزنش کنید به دوربودن و نبودن و چه بسا بد بودنم.اما بیایید و چند دقیقه ای بعد نوزده سال که همین امروز بیست ساله میشوم باهم سخن بگوییم.

شما سن و سالتان از من کم تر بود و عشق و علاقه تان از من بیشتر که رفتید. شما رفتید به سفیدی و پاکی .شما پرباز کردید. من تازه آمدم. آمدم به سیاهی جایی که حکما باید سیاه میبود تا سپیدی را زود تر پیدا کنم. 

عموی جان میدانم که شما عاشق عباسید عاشق نبودید شبیه او نمیشدید .او عموی جان بود شما را به عباس قسم و به همین روز که روز آمدن من میشود سوگند سخنان مرا بشنوید و بخوانید. قبول کنید که ما رفیق شویم که من این روز ها رفیق های جان و و سکوت را به رفقای حرف های زیاد و و عمل های کم ترجیح میدهم.

این نامه ی اول است واولین هابه یاد می مانند. بیایید عمویی کنید عباسی کنید برای من.حتی اگر مرا که این روز ها شمر بالقوه ام یزید بالقوه ام....سیاهی ام بالفعل و بالقوه... حتی اگر در دل سیاهی مطلقم دستم را بگیرید و نگذارید این کثافت را بیشتر هم بزنم تاببشتر بو بگیرد. بیایید دستم را بگیرید مولایم را نشانم دهید حرّم کنید آزادم کنید رهایم کنید....

برای عموی ناصرم...

پ.ن:عمو جان راستی شما سید مرتضی میشناسید ؟سلام مرا به او برسانید میخواهم بیشتر او را بشناسم...

2میگویم شما چه خوب اسمی داشته اید....!!!ناصر!به راستی شما صدای هل من ناصر امام زمانتان را شنیده بودید و ناصرش بودید:)

3داشتن امروز شما،شنیدن شما از زبان مادر که گفته بودید و به خواب آن دختر ها رفته بودید بهترین هدیه تولد من است.هدیه تولد من تکمیل میشود اگر ازتان بخواهم که:راستی به خواب من هم می آیید؟

کمکم کنید.

خدای نامه های ننوشته این نامه را به دست عموی جان برسانید لطفا...

گیرنده:عموی جان نشانی : بهشت...

فرستنده:فاطمه ی روسیاه دل سیاه...