وقتی تو آمدی حسن یوسف ها را کنار پنجره چیدی، باد وزید،پرده نفس کشید.فهمیدم که خبری در راه است. باران حوالی ساعت چهار بارید من بارانی مشکی و کتانی های طوسی ام را پوشیدم.این جا رسم است که پشت سر مسافر آب میریزند. آب ریختیم کاسه ی عتیقه ی مادر بزرگ که یادگاری مادر بزرگش بود شکست من فهمیدم که خبری در راه است.جنگ شد درست همان سالی که حسن یوسف ها دیگر خشک شدند،دیوار های خانه مان سیاه شد پرده دیگر نفس نمیکشید.همان سالی که برف بارید همان سالی که دیگر بارانی مشکی کتانی طوسی کفاف نمیداد و ما تا زانو در برف فرو رفته بودیم همان سال دوباره آمدی.این بار خلاف قصه ها که شاهزاده ها در بهار با اسب سفید می آیند.

تو آمدی در زمستان با سفیدی برف.من چند ساله بودم بعد جنگ .

بعد برف.

 بعد آن همه دلتنگی.

و آنچه که در همه ی شهر باید جار میزدند و در اخبار میگفتند و کتاب های عاشقانه برایش مینوشتند این بود تو بالاخره

آمدی:)

.

_چرا عاشورای هر سال من باید گره بخورد به مهم ترین اتفاقات زندگیم؟!!!