داستان ،داستان مردی آلمانی است که در یک شرکت هواپیمایی کار میکند.مردی به سن و سال پنجاه سال با موهای سفید و و چهره ای زرد رنگ که پیری اش را بیشتر نشان میدهد.داستان داستان یک پیام است.پیامی که زیر پست اینستاگرامی نوشته میشود و تا دایرکت ادامه پیدا میکند.داستان داستان مردی است که میخواهد مسلمان شود.مردی که اسلام را از همکار خود شنیده و کنجکاو شده است .مردی که دیگر از وجود  پناهنده ها در  کشورش گلایه نمیکند، مردی که آرزو دارد جنگ تمام شود...داستان داستان مردی است که میخواهد مسلمان شود و حالا بعد چندین ماه تحقیق تشهد خواهد گفت.داستانی که میگوید تا به حال با هر که سخن گفته است سنی بوده  و شنیده های این مرد راجع به شیعه که  غیر قابل باور بودند.داستان داستان مردی غریب است که که حتی نام او به گوش این مرد آلمانی نخورده است ولی با شنیدن داستان زندگی او متاثر میشود و به فکر فرو میرود.

داستان داستان مردی آلمانیست که در جستجوی حقیقت است و اسلام می آورد،داستان دختری است با هزاران کیلومتر دور از او و دور از خودش،دختری که نمیداند چه باید بکند ؟چه بگوید؟چرا اصلا او ؟نمیداند او با حرف هایی که میزند و واستدلال هایی که می آورد انگار دارد خودش را پیدا میکند ،اما داستان داستان اوست که حقیقت است،آتش در دل است،نور امید است،راه است،کلید است ،عشق است و عشق است...