همان روزی که از انبوه کار های نکرده ام تصمیم گرفتم شب را نخوابم و تنها کار کنم،همان روزی که با لام دال که فکر میکردم رفیق است و محرم است و جان است بحثمان شد و او از من دلخور شد و من از او...به تاریخ همان روزی که شب را خواب ماندم و تحویل هایمان صبح ساعت هشت بود و من هیچ کاری نکرده بودم،همان روزی که پاورپوینت دزدی جور کردم و راجع به مصالح سیمان خواندم و هیچ چیز از آن نفهمیدم،همان روزی که خسته بودم،دلشکسته بودم و خوابم می آمد،همان روز که خانه مان پر از مهمان شد و مهمان بچه ی شش ساله و سرتقی داشت و من باید رعایت ادب میکردم...همان روزی که انگار روز من نبود...



همان روزی که تحقیق مصالح سیمان انجام شد و ارائه ما خوب از آب درآمد،استاد طرح استراحت گاه مرا قبول کرد،مهمان ها دلخور نشدند ،پاورپوینت دزدی پیش استاد لو نرفت و من لام دال را بخشیدم..

به تاریخ همان روزی که انتهایش خیر بود 

همان روز خوبی که نشانی اش را به هیچ کس نگفته ام.....