قوری گل سرخمان را برمیدارم و پر میکنم از عطر بهار نارنج و چای سبزسبز.رایحه ی گل های سرخ که میپیچد خانوم جان می آید با روسری گلدار قدیمی اش و نان سنگک به دست."یورولمیسن ناز بالام"سفره را پهن میکنم و پنیر لیقوان و خیار گل به سر را می آورم.شادی را قاچ میکنیم و خنده را مینوشیم و عشق را، عشق را زندگی می کنیم...

پس مه لقا کی از سفر برمیگردد خانوم جان؟

وقتی تو بزرگ تر شدی. وقتی گل های شمعدانی مان زیبا شد و حسن یوسف ها زیباتر...

صدای زنگ در می آید. کسی نیست.مه لقا نیست تو نیستی...انتظار است.پشت در ها انتظار است که راه میرود ،سر سفره مان مینشیند ،به ما  میخندد،انتظار طعم لقمه های خانوم جان راندارد ،عطر گل های روی قوری را نداردانتظار تلخ است. قهوه ای سوخته است.سیاه است...انتظاری که انتهایش به آمدن تو ختم نشود مرگ است. و به گمانم حتی جهنمی لست که پشت مرگ انتظار ما را کشد!!!