از یه جایی به بعد دیگه برات مهم نیست هیژده میشی یا نوزده،مهم نیست پاس میشی یا میفتی،مهم نیست هواگرمه یا سرد،مهم نیس اگه گوشه مقنعه ات کج باشه،مهم نیست پشت سرت بد میگن،مهم نیست شبیهشون نیستی،مهم نیست اگه متفاوتی،مهم نیست اگه دلتنگی..

از یه جایی به بعد چشماتو باز میکنی میبینی از کسایی که دوسشون داری و کنارتن کسی نمیفهمتت،کسایی که میفهمنت تنهات گذاشتن،دوستات رفیق نیستن،از علاقه هات دور افتادی،رشته تحصیلیت داره سختی میاره و داری له میشی،اون چیزی رو که  میخونی دوست نداری،کسی که دوسش داری دوست نداره و تو میدونی،کسی که دوسش داری نمیدونه دوستش داری...از یه جایی به بعد دلت انقدر میگیره که احساس میکنی مخاطب آیه ی اسرفوا علی انفسهم هستی،اینکه دیگه کسی دوستت نداره،زندگیت داره روز مره میشه و هیچ کس  تو رو جدی نمیگیره

از یه جایی به بعد شک میکنی واقعا الخیر فی ما وقع...؟پس چرا وقع نمیشه اصلا خیر توی چیزیه که اتفاق میفته نه چیزی که اتفاق نمیفته..

از یه جایی به بعد میفهمی نه بنده ی خوبی بودی،نه فرزند خوبی،نه دانشجوی خوبی،نه دوست خوبی...



حتی بلاگر خوبی هم نبودی...فقط ادای بلاگرها رو درآوردی،ادای آدم خوبارو،ادای نوشتن رو،ادای خندیدن رو...

از یه جایی به بعد عدم وجود یه چیزی رو واقعا تو زندگیت احساس میکنی....

از یه جایی به بعد خسته ای خسته...

خستم...کاش یه غار تنهایی داشتم

میرم که تنها باشم...هیچ وقت ایشالا اینطوری نشید...

از دستم راحت میشین واقعا.مواظب خودتون باشید

شاید برگشتم شاید هم نه اصلا مهم هست مگه...

میرم که دعا کنم که حالم خوب شه که تحبس الدعا نشم.

خداحافظ 

یاعلی