امروز را با اشک هایم خندیدم،درس هایم را دیدم،چند قسمت از سریال مورد علاقه ام را خواندم،با خودم حرف زدم،به مامان سکوت کردم،به دیوار خیره شدم،به پنجره ی اتاق لبخند زدم،روی تختم نشستم و روی صندلی خوابیدم...
سراسر امروز دو دوتاهایم پنج تا شد ،ماژیک مشکی ام جوهر قرمز پس داد،از کلمه ی قتل در شعری خون چکید و صبح از سمت مشرق کتابی طلوع کرد.
به گل های سرخ کاسه ای آب دادم در عوض گل های قالی را لگد کردم.حالم خوب بود چای را در استکان دم کرده و در قوری خوردم.
 و در حالیکه شالگردنی  بافته شده ای را نخ کش میکردم حروف نام تو را برعکس بر زبان آورده وهجی کردم. از خواب پریدم.تو را دیدم که در دنیایی وارونه به دنیای ویرانه خواب های من  میخندی و در حالیکه شمعدانی های لب پنجره را که اصلا وجود نداشتند پر پرمیکنی ،خدانحافظی گفته چمدانت را برداشته و اتاق را برای همیشه ترک میکنی....


پ.ن:ببخشید ویرانه و وارونه ام..کلماتم گنگ اند و گنگ را از هر طرف بخوانید باز گنگ است....