پرده ی اول:مهمترین پروژه ی کلاسی را دارم. کتاب ها،جزوه ها،اینترنت،عکس ها،همه و همه ی منابع را جستجو میکنم.مطالب را مو به مو میخوانم و هایلایت میکنم.پروژه ی مان گروهی است. خدا خدا میکنم که استرس نداشته باشم،مطالب خوب و مفید باشند و همه چیز به خوبی پیش برود زیرا کوچکترین لغزشی از من نمرات کل گروه را به باد خواهد داد.میروم جلوی پروژکتور شروع به گفتن مطالب میکنم استارت خوبی زده ام تیتر بندی هایم را مو به مو جلو میبرم .ناگهان یکی از مورد ها یادم میرود دستپاچه میشوم همه ی بچه ها دارند به من نگاه میکنند،استاد متعجب است.و روی  من زوم کرده است موقع ارائه ی بچه های دیگر کلاس توجهی به آنان نداشت و گه گاهی گوش میداد.موضوع را همان جا تمام میکنم انگار نه انگار که مطلب ادامه داشته است.میروم تیتر بعدی حالم خوب نیست.هم گروهی ام آرام طوری که فقط من بشنوم دم گوشم میگوید:زیاد تو تاریخچش نمون!قلبم تند تند میزند انگار کن که قرار است بیفتد ته کاشی های کلاس.میروم موضوع بعدی گریه ام میگیرد میخواهم فوران کنم به استاد نگاه میکنم باز ماعجب است و به من زل زده است.میخواهم تا ته سالن بدوم در را باز کنم و از دانشگاه خارج شوم.مطلب را آنقدری که یادم هست میبندم...میروم و سر جایم مینشینم



پرده ی دوم:خدایا تو که بهتر از همه ی کس ها و ناکس ها میدانی.تو دیدی که من سعی کردم. دیگه هیچی رو نمیتونم توضیح بدم دیگه نمیتونم حرف بزنم.قسم به خودت که من تنبلی نکردم!خیلی خستم(اشکش را با گوشه ی چادرش پاک میکند)


پرده ی سوم:+فایل های پروژه ی نهایی رو بفرستید برای من لطفا.

_(send را میزند و مطلب ارسال میشود)بفرمایید استاد این هم مطالب من

+بله ممنون.راستی نمرات رو خواهم داد ولی راجب پروژه ای که ارائه دادی هنوزم تو خاطرم ثبت شده. برات میشه یه نکته ی مثبت. خیلی ارائه ی خوبی بود.حتما لحاظ میشه شک نکن...





خدایا اشرح لی صدری:سینه ام را برایم بگشا

ویسر لی امری: کارم را آسان بگران

:وحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی: اما حرفم را نفهمیدند هم نفهمیدند....مهم نیست.

پ.ن:چون تو با مایی نباشد هیچ غم.