جای این همه چاله های دنیا را چه پر میکند؟جای این جای خالی شمارا.اینجا دیگر پر شده است از  جاهای خالی؛جای خالی لبخند روی لب هایمان،نان توی سفره هایمان و عشق توی دل هایمان.

جایی خالی که با هیچ چیز مگر خود آن پرنمیشود.مثل تکه های پازل. ما تکه ای را سالهاست که گم کرده ایم.مدام سعی میکنیم تکه ای ناجور را جای آن پچپانیم و همه چیز را حل کنیم.

این جا ما حالمان خوب نیست ؛خسته ایم درد داریم تنها شده ایم نه تنها شانه ای میخواهیم سر رویش بگذاریم و زار زار  گریه کنیم دستی میخواهیم که گره هایمان را باز کند پازلمان را کامل کند و حالمان را خوب...


یا تمام

سلام.انقدر گلایه و درد دل دارم که انتها ندارد. جسارت است که سرتان را با حرف های پوچم درد بیاورم.

مولا دیوار تنهایی روی ما آوار شده است. سالهاست که ما زیر این آوار دفن شده ایم.صدایمان به گوش کسی نمیرسد.مدام داد میکشیم هوار میکشیم که ما زنده ایم ما را نجات دهید اما از ضعف صدایمان به گوش کسی نمیرسد."خوار "این صدای بلندی که از دهان گوساله ی سامری بیرون می آید گوش جهان را کر کرده است...

نمی آیید؟دستمان را نمیگیرید؟ما دیگر مضطر شده ایم تنها آغوش شمارا میخواهیم.بغلمان کنید و از نجاست بیرونمان بکشید. 

مولا  

ما تورا گم کرده ایم.

تو پیدایمان کن...


با احترام دخترتان فاطمه