چشمانت ،چشمان ماهیگیری

میخروشد دریا در فراسوی آن

در یک شب طوفانی 

دم غروب

که همه ی اشیا خسته اند

قایق،بادبان ،باد و ماهی ها 



چشمان من اما

آب نمیخورد ازین عمر پرشکست

که ویرانه های خانه ام را تماما روی آب ساخته ام 

و از  درون سوخته ام 



 چشمان ما اما 

مگر در رویا  به هم خیره شود

و عشق در نگاهمان  فرود آید...