روزهایی هست که خیلی خسته از دانشگاه به خانه میرسم.خستگی ام به حدی میرسد که با لباس های بیرون، جلوی بخاری خوابم میبرد.با این که خانواده چند بار برام شام خوردن ،میوه خوردن  و ... بیدارم میکنند اما من اصلا متوجه نمیشوم.بعد از این که میخواهند بخوابند، چراغ ها را خواموش میکنند و خانه در سکوت فرو میرود دوباره من را بیدار میکنند که بروم و در اتاقم بخوابم.وقتی بیدار میشوم که همه جا تاریک است،چراغ ها خاموش  شده و همه خوابیده اند.زندگی من تازه شروع میشود.گاهی فیلم میبینم،غذا میخورم و  یا طرح هایم را کامل میکنم...

حکایت همه ی روز های من است.حکایت چیز های دیگری که بسیار خسته ام کرده اند. میخواهم چراغ زندگی ام را برای مدتی خاموش کنم و پشت شیشه اش بنویسم "تعطیل است".وقتی بیدار شوم که همه چیز آرام شده باشد و زندگی را از نو آغاز کنم.


پ.ن:کاش میشد روی توکل زندگیمان تشدید بگذاریم