نسیم چند انگشت نداشت.نمیدانم به  گمانم قضیه برمیگشت به دوران کودکیش و حادثه ای سخت که برایش اتفاق افتاده بود .همان اوایل که با اوآشنا شده بودم موضوع را تا ده روز یا بیشتر نمیدانستم.دست راستش را روی انگشتان دست چپش میگذاشت به طوری که چیزی دیده نمیشد. نمیدانم به گمانم اگر تا همان آخر همینکار را میکرد کسی متوجه نمیشد اما اینکار را نکرد.روزی که ما در کلاس نشسته بودیم ناگهان چشمم به چشمانش افتاد که  غمگین بود. نزدیک بود که اشکی از گوشه چشمش لیز بخورد و پایین بیاید.امتداد نگاهش را که گرفتم دچار شُک شدم. به جای خالی انگشتانش خیره شده بود و به فکر فرو رفته بود.


رسیده ام به حالی که دیگر کسی ازآن خبری ندارد. دستم را میگذارم روی غم هایم تا کسی آن ها را نبیند. گاهی،گه گاهی که از دستم در می رود و  خیره میشوم به جای خالی ش  فرو میریزم و پیش همه رسوا میشوم.

نگفتم چه چیزی بیشتر از همه چیز نسیم را ناراحت میکرد؟اینکه دیگران ،دوستانش که ما بودیم به دست چپش نگاه میکردیم و پچ پچ میکردیم.نکنیم. به غم های دیگران زل نزنیم و داغ روی دلش نگذاریم اگر بودنمان و حرف هایمان موجب تسلی نیست وضع را از آنچه هست غمگین تر و سخت تر نکنیم. به خدا ،خدا حواسش به همه ی چیز ها  هست و چیزی از قرآن خدا غلط نمیشود.