۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «الهی الله» ثبت شده است

یا جامع کل فوت

یا الله


چند ساله بودم که هنوز او را نداشتم. نامش را یدک میکشیدم واز او تنها سنگینی نامش برایم مانده بود و از من سبکی  و پوچی که بند هیچم نمیکرد.

تازه تا ته سیاهی رفته نرفته، سر برگرداندم که پل هایم را شکسته و و همه ی زندگیم را چاله ها و چاه ها پر کرده بودند.

ایستادم...تمام قد.دست هایم را گرفت.

صدایم کرد. به نام ،به اسم کوچک. تازه یک "من"هم چسباند به عنوان پسوند به نامم و دست روی سرم کشید.

تصمیم گرفته نگرفته،  به دلم روشنی افتاده نیفتاده، بر آن بودم که بقیه راه را با دنده سنگین بروم تا ته دره سقوط نکنم.

.

انسان نوشتن که می آموزدغلط املایی پیدا میکند.دیکته که مینویسد،نمره کم میگیرد.شنا که میکند زیر آبی میرود...

حقیقت این است که خداوند نامی دارد به نام #یا_جامع_کل_فوت که مرده زنده میکند و حر را از دل سیاهی تا دل سپیدی میبرد...

وقتی ما به سمتش  برمیگردیم او  چاله ها و غلط املایی ها و زیر آبی ها را میبخشد...

اما  ابتدای عاشقی  و آشنایی آن جاست که  چاله های زندگی ات را برایت پر میکند که هیچ... تمام دره هایت را تپه میکند.

غلط املایی هایت را که نمیبیند هیچ... همه شان را تصحیح کرده پای ورقه ات بیست مینویسد.

برای کسی که از زمان دور است و فرصت های زندگی اش را سوزانده  مرهم میگذارد و دل شکسته را براق تر و سرخ تر از روز اول جان میدهد.

و ما را به آغوش خود میخواند جایی که #نامیدی اصلا معنی ندارد.

*یا راد ما قد فات *

۵ نظر
ماه نو

پیرو این هوای دل انگیز بهاری( 2)


مدام از من میپرسند :که چرا عاشق باران شده ام ؟

اما نمیدانند که؛

تو عطر خاک باران خورده را داری ..نه نه...خاک باران خورده عطر تو را دارد.درست وقتی که در ازل حضرت باران بارید به خاک ترک خورده و سفتمان.تو در دستان عشق جان گرفتی من اولین تپش های سینه ات را دیدم.بعد بوی زندگی پیچید بوی تو...آنجا بویی نبود ،جایی نبود، زمانی نبود، تنها یک چیز بود و آن حق بود.اولین بویی که در ازل پیچید بوی تو بود.بوی خاک باران خورده.بوی زندگی.من قبل از آن بوییدن نمیدانستم..

.

.صدای شرشر باران آمد گویی تو خندیده بودی... من قبل از آن شنیدن نمیدانستم...اولین صدای خنده ای که در ازل پیچید صدای خنده تو بود...!

حالا هر بار که باران میبارد من یاد آن روز می افتم خاک بوی تورا میدهد و باران صدای تو را دارد 

اما باز  مدام میپرسند که چرا من عاشق باران شده ام!!!

۱۰ نظر
ماه نو

همچو گل در دست چنگیز مغول!!!

بسم الله

بسم ربی

بسم عشقی

بسم همه کسم!همه دنیام و همه ی آخرتم!


سلام نازنینم!سلام بهترینم!سلام اسم توعه.من با اسمت شروع میکنم و با اسمت تو رو میخونم و با اسمت آروم میشم.


همه ی این لحظه ها همه ی این لحظه هایی که خاکستری طی میشن همه ی این لحظه هایی که من از خرده سیا ره ی خودم دست قضا و قدر رو گرفتم و به زمین اومدم و تک گلم رو تنها گذاشتم این جا درست بین گل های اطلسی،مریم،رز،نرگس و حتی شمعدونی!خدایا تو شاهد باش، گواه باش(من که دستم را به خون جگر آغشته کنم و به آبی ترین سمت آسمونت بلند کنم)شاهد باش که من شهادت میدم که هنوز هم دوست داشتن رو نگران بودن رو خجالتی و آروم و سر به زیر بودن رو به یاد دارم.به یاد دارم وقتی اومدم این جا تک گلمو گذاشتم اونجا زیر حباب تا امون بمون.تک گل من خار نداره!ریشه هاش از جنس آبه!

پروردگارم قسم به غیرتت(چه قسم بزرگی )که من از اخمات میترسم!ازینکه نگام کنی و من مثل یه تیکه یخ رو آتیشی که خودم ساختم آب بشم!خدایا قسمت میدم به بزرگیت به غیرتت!به عشقت به من!به لبخند مهربونت(حتی خیلی صورتی تر و خوشگل تر از لبخند بابا ها به دختراشون)!به زیباییت!به گرمای حضورت!به نگاه هایی که هر لحظه با منه مواظبم باش!

مواظبم باش که یادم بمونه نگاهاتو،شیرینی لبخندهاتو،تلخی اخم هاتو! خدایا خودت میدونی و قسم به علیم بودنت!


چاکرت!غلام حلقه به گوشت!عاشقت!معشوقت!گناه کارترین بنده ات

یک عدد فاطمه


پ.ن: بیخیال همه فلسفه های شرق تا غرب همه ی صغری ها و کبری ها،همه ی حرف هایی که نوشتم و ننوشتم اینکه صدایم میزنی فاطمه هزاربار کافیه.من سنگینی اسمی که روم هست رو احساس میکنم.من فاطمه ام!و قسم به صاحب اسمم که  مواظب گلبرگ هام باش.مواظب باد ها ،طوفان ها،گردباد ها،حتی خود نسیم ها خدایا نفسم خود خود تویی:*

پ.ن دو:پریشانم...گلبرگ سمت راستی ام را هم باد دارد میبرد.

پ.ن سه: من شب زنده داری نمیکنم!اما نقل قولی از مادر و پدر و خواهر جان هر روز میشنویم که هرشب تا صبح در حالیکه خوابم کارم  گریه است!

ماه نو

خدای من چه رنگیست؟!

خدای من شاید زرد باشد.به رنگ یک روزنه ی نور.به رنگ دریچه ای در سقف تاریک ترین اتاق خانه.آخر میدانید هیچ دریچه ای به اندازه ی دریچه ی خدا روشن نیست.خدای من زرد است آری زرد.به رنگ خورشیدی که عاشقانه به تک تک ذره ها میتابد.به رنگ اشراق،نور،روشنایی.

خدای من آبی است.آبی آسمان پر باران وقتی که میبارد و گرد و غبار  را میشوید و طراوت وشبنم را به گل ها هدیه میدهد.خدای من تشنگان را آب است و گرسنگان را نان.او پاسخ سوال درماندگان است و یقین پس از هزاران شک و نزدیک ترین وجود به موجودیت ماست.

خدای من به رنگ پیچک های عاشق است.وقتی دل مرغ محبوس در قفس میگرد.او در این تنهایی به دنیایم میپیچد و آرام زیر گوشم امید را زمزمه میکند.وقتی در تاریکی بیابان گم میشوم و کابوس میبینم او نیلوفر را به سرزمین خواب ها می آورد و هستی اش   ریشه میدواند،سبز میشود و شکوفه میدهد.

اصلا میدانید خدای ما به رنگیست که از چشمانمان میبینیم وگرنه خودش به رنگ بی رنگی است.به رنگ ابدیت،عشق،نور،امید.

به رنگ آغوش است،که در شبی تاریک وطوفانی به آن پناه میبریم و آرام و ایمن میشویم.

خدای ما پاک است و سپید..سپید مانند خودش.

خدای من به رنگ خودش هست...


پ.ن:متن به درخواست خانومی عزیز و یک مهندس خوشبخت

پ.ن دو:شما هم بنویسید:)

یاعلی..

۱۹ نظر
ماه نو

سبحان الله

میدانم که سخت است.همیشه بالا رفتن از کوه دشوارتر  از پایین آمدن از سر پایینی هاست.بالا که میروی باید حساب همه چیز دستت باشد.باید راهنماهم داشته باشی. و پا روی جا پای راهنمایت بگذاری.اما پایین آمدن از سرازیری ها آسان تر است خودت هم نای آمدن نداشته باشی پاهایت تو را میکشانند.همیشه همینطور است.حفظ کردن شعر های چرت و پوچ آسان تر از حفظ اشعار حافظ و قرآن است.کال کال مردن آسان تر از رسیدن و شیرین و آبدار شدن است.
این که نتراشیده و بیریخت باشی آسان است اما جلوه ی بدی دارد.
خدایا ازین نتراشیدگی ها،جرم گرفتن ها به تو پناه می آورم به تو که پاک ترین وجود جهانی.لطفا کمکمان کن.




۲۲ نظر
ماه نو

گنجشک درونم(2)

یک:بدو بدو از خونه میزنم بیرون. اعصابم خوب نیس،موقع درومدن از خونه کمی با مامان بحثم شده..زیر لب غرغر میکنم و ونگرانم ازاینکه قراره دیر به کلاس برسم.میرم می ایستم اونور خیابون ،به ساعتم نگاه میکنم.خدای من چرا هیچ ماشینی پیدا نمیشه؟راننده تاکسی جلوم ترمز میکنه میخوام لب باز کنم بگم فلان خیابوووون..

پاهام میچسبن به آسفالت و لالمونی میگیرم، تاکسیه میره.از خودم تعجب میکنم!این چه کاریه دختر؟یا به قول دوستان "ماذا فازا؟"

سوار تاکسیه بعدی میشم و تاکسیه داره خیلی تند میرونه کمی جلوتر درست میدون بعدی یه ماشینه تصادف کرده..آژانسه...خدای من!همون ماشینیه که من سوارش نشدم!!!

دو:چادرمو جم میکنم هوا سرده..بوووووق..ماشینه به فاصله ی میلی متری رد میشه.چرا من این کوچه رو هیچ وخ ندیده بودم؟!تو شک ماشینم...

سه:زلزله هایی که اومد،ماشینمون تو جاده که هوا بارونی بود لیز خورد،وقتی از پله ها افتادم و تو راه پله دیگ گذاشته بودن،همه و همه و همه ی شب هایی که میخوابم..خیلی احساسش میکنم..خیلی بیشتر از خیلی.

مرگ...وبیشتراز اون

خود خدارو..


۲۶ نظر
ماه نو

لیله المبیت

وقتی حضرت رسول قصد هجرت داشتند و ازجانب خدا مامور شدند حضرت عشق ایشان را از فتنه دشمنان آگاه کرد.شبانگاه دشمنان بر رسول خدا شبیخون خواهند زد...هر قبیله نماینده ای دارد.مشرکین جمع شده اند ومکر میکنند،ولی خدا مکرشان را به خودشان باز خواهد گرداند...

عشقی باید پیدا شود که جان خود ایثار کند.چه کسی به جز علی تاب این عشق را دارد؟

حضرت ایمان می پذیرد با همه وجود.با اشتیاق فراوان.در بستر میخوابد. مردی که خدا به داشتنش افتخار میکند.

علی شان نزول آیه ایست که میگوید کسی هست که جان خود را برای طلب خوشنودی خدا می فروشد..

ربیعتون مبارک


۲۷ نظر
ماه نو

لشکر شکست خورده ام

این دشمن نامرد شبیخون میزند،همه جا را به خاک و خون کشیده است ،ناموس و مال را غارت کرده است.حالا من مانده ام.من مانده ام با همه زخمی ها وکشته ها.من مانده ام میان این آشوبستانی که خود برای خود ساخته ام.میدانی گاهی احساس دین هم میکنم،عذاب وجدانی دامنگیرم میشود که خانمانم را میسوزاند.همین امروز عملیات بود.اصلا میدانی اینجا همیشه باید آماده باش بود.خطر حمله دشمن در هر ثانیه وجود دارد.سال هابود که نیروی دریایی ام  را تقویت میکردم .تجهیزات جنگی،کشتی ها،زیر دریایی ها آماده میکردم.اما افسوس که دشمن هوایی حمله کرد و همه نقشه هایم نقش بر آب شد.

شیطانی را که رانده بودی  از کشورت پناه دادم, بی آنکه بدانم. جاسوس هاهم همیشه کار خودشان را بلدند.نفس اماره ام را میگوییم.به گمان اینکه خودیست چه ضربه ها که به من نزد.

خدایا حالا من، این لشکر شکست خورده، را  که همه داشته هایش را باخته و در این جنگ شکست خورده پناه میدهی؟

خدایا پناهنده سیاسی هم قبول میکنی؟

۱۷ نظر
ماه نو

الخیر فی ما وقع

+گاهی انقدر دلشوره میگیریم که نمیدونیم باید چی کار کنیم...انگار که همه چی به هم گره خورده باشه وهیچ جاده ای برای عبور باقی نمونده...مثل اینکه همه ی کوچه ها بن بست شده باشن وهیچ آسمونی هم برای پرواز وجود نداشته باشه...

گاهی انقدر ناراحتی از اتفاقاتی که افتاده،از اتفاقاتی که نیفتاده،از اتفاقتی که شاید یه روزی جایی ،ساعتی اتفاق بیفته..

باید توی همین دویدن ها،هول هولکی دست به کار شدنا پاتو بذاری رو پدال ترمز وکمی از سرعتت کم کنی...

یه نفس عمیق بکشی وبه آسمون نگاه کنی وتنها یه سوال از خودت بپرسی...که چی؟


+ ما هممون دیدیم وقتی که بچه ای مریض میشه ودوای تلخی میریزن توگلوش بچهه جیغ میزنه وگریه میکنه...وقتی نوبت آمپولش میرسه میترسه وبازم میزن زیر گریه...چرا از ترسه؟ و آیا پدر ومادره بد بچهه رو میخوان؟

باید انقدری بزرگ بشیم واز بچگی در بیایم که دارو تلخو رو با به به و چه چه بخوریم:)

و دارو تلخای  خدا رو نوش جان کنیم...چون وقتی مریض میشیم این تنها راه درمانه و باید به خدا اعتماد داشته باشیم...

شاعر :ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست.

+ عسی ان تحبوا شیا و هو شر لکم  و عسی ان تکرهوا شیا و هو خیر لکم :)

+خدا کمکمون کنه که باور داشته باشم...توکل کنم واعتماد..و راضی باشم که رضایت نتیجه اعتماد به خداست..


+خدایا شکرت :)

به خاطر چیز هایی که گرفتی...

وبه خاطر چیز هایی که ندادی...


+دعا یادتون نره:)

یاعلی...

۱۱ نظر
ماه نو

ظلمات

چرا این همه فرق می کند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی تهِ گور فرق میکند با تاریکی اتاق؟ ... فرق می کند با تاریکی تهِ چاه؟ ... فرق می کند با تاریکی زهدان؟... وقتی دایی، با آن دو حفر ه ی خالی چشم ها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت که انگار می بیند. طوری برگشت که من ترسیدم. تو بگو، " نایی". چرا تاریکی ازل فرق می کند با تاریکی ابد؟ چرا تاریکی پشت چشم هام سوزن سوزن می شود, نایی؟ تو که از ستاره ی دیگری آمده ای... تو بگو

#چاه بابل...

+حرفای منم هس...

+الله نور...:)

دنیاتون پر نور خدا:)

یاعلی...

ماه نو