۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره زدگی» ثبت شده است

منِ تو

یا واحد...

1.امروز 20تا کامنت هرز برایم گذاشته اند،همه شان هم نمیدانم به چه زبان و چه کلمه هایی.نکند موجودات فضایی هم برای من کامنت میگذارند؟؟؟

2.از همه تان که حالم را پرسیدید خیلی ممنونم.کبود های بدنم دارند خوب میشوند و حالم بهتر. فقط فوبیای پله پیدا کرده ام و از کتابخانه دانشگاه عق ام میگیرد.

3.قسمتی از ساق پایم طوری درد میکند که انگار در آتش سوخته است.هیچ فقط فکر نمیکردم که درد کوفتگی و سوختگی انقدر شبیه هم باشند!!!!درد درد است لابد.. نمیدانم....

4.به خزعبلات "ندا"راجب کالبد ها و... فکر میکنم با خودم میگویم نکند راستی راستی...؟!!

5.سراسر امروز که موضوع درس خشت زنی و آجر و بلوک ها بود به من او رمان امیرخانی فکر کردم!!!!یعنی اگر همان قدر به حرف های استاد فکر میکردم میانترمم را قهوه ای نکرده بودم...

6.فریبا وفی را تازه پیدا کرده ام..پرنده ی من خوب است.گزینه ی بعدی رویای تبت است.شوق خواندش را دارم...

7.خدایا مواظبمان باش.ما به جز تو کسی را نداریم...تنها توهم داشتن میزنیم....

من از تو به تو میگریزم...دوستم داشته باش

میدانم که.... داری.💙

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
ماه نو

به تاریخ همان روز خوب*

همان روزی که از انبوه کار های نکرده ام تصمیم گرفتم شب را نخوابم و تنها کار کنم،همان روزی که با لام دال که فکر میکردم رفیق است و محرم است و جان است بحثمان شد و او از من دلخور شد و من از او...به تاریخ همان روزی که شب را خواب ماندم و تحویل هایمان صبح ساعت هشت بود و من هیچ کاری نکرده بودم،همان روزی که پاورپوینت دزدی جور کردم و راجع به مصالح سیمان خواندم و هیچ چیز از آن نفهمیدم،همان روزی که خسته بودم،دلشکسته بودم و خوابم می آمد،همان روز که خانه مان پر از مهمان شد و مهمان بچه ی شش ساله و سرتقی داشت و من باید رعایت ادب میکردم...همان روزی که انگار روز من نبود...



همان روزی که تحقیق مصالح سیمان انجام شد و ارائه ما خوب از آب درآمد،استاد طرح استراحت گاه مرا قبول کرد،مهمان ها دلخور نشدند ،پاورپوینت دزدی پیش استاد لو نرفت و من لام دال را بخشیدم..

به تاریخ همان روزی که انتهایش خیر بود 

همان روز خوبی که نشانی اش را به هیچ کس نگفته ام.....

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ماه نو

#دل خند به جای #لب خند

امروز به تاریخ نه آبان من برای اولین بار(به جرأت میتونم بگم اولین بار)یک خوشحالی عمیق رو احساس کردم.

خوشی که به درون قلبم نفؤذ کرد و از شاهرگ ها و رگ و مویرگ ها گذشت و من با تمام سلول های وجودم خندیدم...

خنده ای که نه از جنس قهقهه  باشه ،حتی نه  از نوع  لب خند. میشه بهش گفت دل خند...وقتی با دلت میخندی.با روحت میخندی.

انگار که روحت یک نفس عمیق کشیده باشه...

انگار که دوباره زنده شده باشی...

۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
ماه نو

حروف اضافه

راستش  چیزی که بیشتر از همه در دانشگاه این روز ها پیدا میشود حرف است.حرف هایی که آدم ها پشت سر هم میزنند و هزار تا هزار تا بار همدیگر میکنند.نمیدانم که چرا این شرایط به وجود آمده است که ما قابلیت آن را پیدا کرده ایم که پای منبر خیلی ها که مینشینیم حرف غیبت که میشود سرمان را  چپ و راست میگردانیم و نچ نچ میکنیم و پشت دستمان را گاز میگیریم...

درس های تئوری را حفظ میکنیم اما پای درس های عملی همیشه پای مان میلنگد و زبانمان لکنت میگیرد؟

نمیدانم چرا گاهی فکر میکنیم که غیبت کردن به چه چیزی اطلاق میشود ؟!همین حرف هایی که پشت سر هم میزنیم،همین هایی که اکثرا به حق نیز نیستند و تهمت نیز حساب میشوند سلام و صلوات اند؟

راستی دهانمان را مسواک میزنیم؟

گوشت برادر دینی دندان ها را میپوساند....


پ.ن:الهم اجعل عواقب امورنا خیرا....

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
ماه نو

خلیل من همه بت‌های آزری بشکست

1.گفت این ها قرآن را مهجور گرفتند

2.طبقه ی دوم کتابخانه ام دارد دیگر پر میشود از رمان های خارجی و ایرانی

3.از شما خجالت کشیدم

4.خواهر کوچکه جز اول قرآن را حفظ کرد

5.هل تنافس المتنافسون؟

6.از علق شروع کرده ام. به ترتیب نزول. انگارکه آیه  آیه دارد به تو نازل میشود

7.اول راه می افتند ،بعد می دوند. بعدش میرسیم به کوه نوردی و صخره نوردی دیگر....پس ترتیب نزول حکمتی دارد که آنطوری نازل شده است.

8.قاری خوش صدای محبوبم..

9.دارم فکر میکنم سنی یا شیعه بودنش تاثیری دارد ؟

10.خجالت میکشم که آیه های ولایت را که کم هم نیستند با صدای او بشنوم.

11.قاری را عوض میکنم.یک قاری دیگر انتخاب کرده ام.یک قاری شیعه...

12.میفرماید این قوم قرآن را مهجور گذاشتند به رابطه ی قرآن و شما و ثقلین و قرآن ناطق فکر میکنم...

13.و من الله توفیق

14.قفسه ی دوم کتابخانه ام که داشت پر میشد خجالت کشیدم از کتابی که آن گوشه بود و من دلیل  پیدا میکردم برای خواندنش...

15.علی....علی...علی...

16.حسین...حسین...حسین...

17.ابراهیم آنروز شما را خواسته بود...

عیدمان مبارک

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ماه نو

لعنت به اینگونه خواب ها

خوابم میاید.آنقدر که اگه هزار سال هم بخوابم باز خوابم میاید...

امروز و چند روز پیش دلم از خودم شکسته است.انقدر سیاه شده ام که میفهمم بالاتر از سیاهی رنگی نیست.

تابستانم..این گرما شروع شده است.شاید بخواهم که خیلی چیزهارو عوض کنم..

امروز هم دیر وقته....ولی امروز هنوز تموم نشده!

شروع با نام تو آغاز میشود!



یا علی

11تیر 95

موافقین ۱۱ مخالفین ۰
ماه نو

مرا "هیچ"بخوان...

.

گفت: #من_او_نیستم_من_سایه_اویم..!

گفتم چه بهتر حالا که اونیست من با تو راحت ترم .اصلا بهتر که نیست کاش دیگر نباشد.گفت :تو عجب دل پری از او داری ها!!!گفتم مسئله این نیست. مسئله بودن یا نبودن نیست مسئله چگونه بودن است!گفت این از اثرات کتاب #فرانی_و_زویی است؟ گفتم :کاش من فرانی بودم من یک فرانی درون هم دارم اما انقدر ریاضیات  و خزعبلات تحویلش داده ام هیچ هم حسابم نمیکند.گفت :صبر کن صبر کن چی حسابت نمیکند؟ گفتم هیچ!اصلا حسابم نمیکند.گفت :هیس!اینجا وقتی هیچ میشوی یعنی داری میرسی..دیگر کال نیستی داری شیرین وآبدار میشوی...داری آرام آرام میرسی.کاش من هم #هیچ بودم

گفتم:هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه هیچم...

خندید

خندیدم

صدای خنده مان تمام باغ را برداشت....

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ماه نو

"تو بینی" اخیرا یک بیماری چشم است.

از مغازه ی چادر فروشی که بیرون آمدیم به سمت اتوبوس حرکت کردیم و من داشتم فکر میکردم که چقدر امروز روز عجیبی بود وشاید هم از همان روز های دوس داشتنی زندگیم.عصری استاد طراحی اَم را دیدم و همین چند ساعت پیش "او" را..دبیر ریاضیمان...دبیر هندسه.با دیدنش بیشتر یاد بچه های کلاس خودمان افتادم.یاد اینکه چقدر حرص و جوش خوردیم و برای مدیر نامه نوشتیم تا دبیره مذکور عوض شود.با مادرجان داشتیم دور میزدیم که چشمم به کسی افتاد.کلی دلم لرزید به خودم گفتم دیدی "تا سه نشه بازی نشه اینم سودا"خواستم بیایم کنارت محکم بغلت کنم.خواستم بپرسم حال خانوم وکیل ما چطوره؟میخواستم ببینم تو باز هم موهای خرمایی بلندت را می بافی آخر یادم هست آن وقت ها موهایت را میبافتی و از مقنعه بیرون میزد و همیشه تذکر های ناظممان را به دنبال داشت.خواستم بپرسم تو هنوز هم پرسپولیسی هستی یا نه میخواستم بگویم که من دیگر سه،چهار سالی هست که نه استقلالی هستم ونه طرفدار هیچ تیمی در لیگ ایران و هیچ جای دنیا.خواستم بگویم که اصلا دیگر یادم نمیاید آخرین باری که فوتبال دیده ام کی بود و بعد کلی به یاد کل کل های گذشته مان بیفتیم و بخندیم.درست وسط آن احوال پرسی ها و خنده ها و بغلت کردن ها و درد ودل کردن ها به یاد این افتادم که تو نیستی.تو خیلی وقت است که نیستی..مثل دختر بچه ای که میدود و میدود و آغوشش را باز میکند تا بپرد بغل مادرش ولی پایش لیز میخورد و میخورد زمین.نمیدانم آن دختر هر که بود زیادی شبیه یک دوست قدیمی بود مهم نیست مهم این است که او  تو نبودی و تو دیگر نیستی...

+فاتحه ای اگر نثار روح دوستم و همه ی رفتگان خودم و خودتان بکنید،بیشتر نصیب شب اوّل قبر خودتان است.

اللهم صل علی محمد وآل محمد.... 

موافقین ۲۴ مخالفین ۰
ماه نو

آبرونداری شده

دوران راهنمایی دوران عجیبی بود.مثل یک گره کور وتاریک وسط تارو پود زندگیم.وسط آن شیر تو شیر و زمانی که سگ صاحبش را نمیشناسد من احساس فوران کردم.مثل کوه آتشفشانی که بعد سال ها بیدار میشود واحساس میکند همه ی این چند سال بربادرفته و خموشی را باید جبران کند.همان موقع دفتر خاطراتم را ساختم.حکم تار را داشت برایم یا نه از آن سه تار های تمرینی که هم آرامم میکرد هم کلی خاطره میساخت وهم آداب نوشتن را به من می آموخت...

هر روز مینوشتم.به خودم که آمدم دیدم دو دفتر دویست برگ خاطره دارم از روز های معمولی.البته بیشتر خاطراتم پیش آن دو کلمه ای که با آبی نوشتم هیچ بود و پشیزی نمی ارزید.یا آن جا که جای یک  عکس بود  و چسبانده بودمش ولی بعدا خودم پاره کردم و به صاحبش دادم.یا نقاشی هایی که از آفتاب کشیدم با آن شال گردن معروفش!

بمانیم بعد ازینکه آن را در هزار سوراخ قایم میکردم تا به دست احدالناسی نرسد یک روز که دوست سایه آمد به خانه مان دادم به دستش و اوشروع کرد به خواندن و تشریح احساساتم.

نگاهم میکرد لبخند میزد،گاهی تعجب میکرد گاهی شاخ در می آورد و گاهی هم بال تا این که محکممم در آغوشم گرفت و تحسینم کرد و کلی هندوانه گذاشت زیر بغل هایم که تو چنینی و چنانی..

بماند که چگونه هر دو جلدش را خودم خاکستر کردم و خاطره ها را به باد دادم اما همینک دلم نوشتن میخواهد..از همان نوشتن ها..کیبورد به اندازه ی قلم راضی ام نمیکند.

•دوست و آشنای خیلی دور که تازگی ها نزدیک شده ای وآدرس اینستای من را با سهل انگاری خودم پیدا کردی و آدرس اینجارا پرسان پرسان گرفتی و رسیدی به خانه ی من.بدان وآگاه باش این جا حکم شاهرگم را دارد و به خاطر تو نمیتوانم قیدش را بزنم.پس راحتم بگذار لطفن!

•همه ی نظر هایتان را با جان دل میخوانم و لبخند هایتان را بالبخندهای صورتی از ته دل به پهنای صورت جواب میدهم اما عذر مرا برای اینکه برای مدتی پاسخ تک تکتان را بدهم بپذیرید.با احترام 


۱۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ماه نو