۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دل نوشت» ثبت شده است

ویل للمطففین

وای بر کم فروشان

وای بر تو

که از دنیای تاریکم، روشنی را

از جاده ها،صدای پایت 

و از قلبم،عشقت را ، عشقت را و عشقت را دریغ کردی....

۲ نظر
ماه نو

خدا نشسته پشت چشمات...

چشمانت ،چشمان ماهیگیری

میخروشد دریا در فراسوی آن

در یک شب طوفانی 

دم غروب

که همه ی اشیا خسته اند

قایق،بادبان ،باد و ماهی ها 



چشمان من اما

آب نمیخورد ازین عمر پرشکست

که ویرانه های خانه ام را تماما روی آب ساخته ام 

و از  درون سوخته ام 



 چشمان ما اما 

مگر در رویا  به هم خیره شود

و عشق در نگاهمان  فرود آید...

۱ نظر
ماه نو

تشنه بود...

طوسی جان دلم

 وقتی آب شدی، آن مس مذاب بودی وقتی از غلظت بودن ذوب میشدی ،نفس کم آوردم.

دستهایم گرمای تابستان را داشت ..آبی آسمان چشمانت را به گلویم ریختی.

باغ آلبالو وگیلاس چیدم و میچینم در هوای سبز بودنت.صدای گنجشک می آید صدا بال جبرئیل به جان میخورد بوی نور میدهد خنک خنک میشود دست های تابستانی ام.

آه شعله کشیده است  در مطبخ دلم.....

.من عشق میپختم.. خام بودم!از دوریت سوختم و سوختم. باز یک جرعه از آب حیات چشم هایت را به جانم میریزی؟

۷ نظر
ماه نو

بایست...!

آبی بود. نه آنقدر که اسمش را آسمان بگذاریم.

 دل داشت ولی نه دلتنگ تر از انار ها که ترک بردارد.

فاصله بود، درد بود...درد را هم که میدانی از هر طرف بخوانی باز درد است. حتی از طرف او.درد داشت اما نه آنقدر که باران که گرفت چترمان را برنداشته نفس بکشیم تا آرام شویم.

ما دور میشدیم....ما دیر میشدیم...دیر میشد نه آنقدر که مهتاب مانند خوشه ی خرما شود نه آنقدر که زمین آفتاب را طواف کند. دیر میشد مثل سهراب چشم به راه،مثل فاصله ی آه از دل تا لبهایش.

سرخ بود اما نه به سرخی خون. نه به خون دلی که من خوردم.سرخ بود ولی نه به مهربانی سیب و طراوت اشک ها.اشک بود،مژه بود،پلک بود...

چ

ش

م 

هایش بودند!

هیس!جلوتر نرو!قصه همیشه به چشم های تو ختم میشود....

۱۲ نظر
ماه نو