۱۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رقعه» ثبت شده است

جای خالیتان را هیچ چیز پر نمیکند.

جای این همه چاله های دنیا را چه پر میکند؟جای این جای خالی شمارا.اینجا دیگر پر شده است از  جاهای خالی؛جای خالی لبخند روی لب هایمان،نان توی سفره هایمان و عشق توی دل هایمان.

جایی خالی که با هیچ چیز مگر خود آن پرنمیشود.مثل تکه های پازل. ما تکه ای را سالهاست که گم کرده ایم.مدام سعی میکنیم تکه ای ناجور را جای آن پچپانیم و همه چیز را حل کنیم.

این جا ما حالمان خوب نیست ؛خسته ایم درد داریم تنها شده ایم نه تنها شانه ای میخواهیم سر رویش بگذاریم و زار زار  گریه کنیم دستی میخواهیم که گره هایمان را باز کند پازلمان را کامل کند و حالمان را خوب...


یا تمام

سلام.انقدر گلایه و درد دل دارم که انتها ندارد. جسارت است که سرتان را با حرف های پوچم درد بیاورم.

مولا دیوار تنهایی روی ما آوار شده است. سالهاست که ما زیر این آوار دفن شده ایم.صدایمان به گوش کسی نمیرسد.مدام داد میکشیم هوار میکشیم که ما زنده ایم ما را نجات دهید اما از ضعف صدایمان به گوش کسی نمیرسد."خوار "این صدای بلندی که از دهان گوساله ی سامری بیرون می آید گوش جهان را کر کرده است...

نمی آیید؟دستمان را نمیگیرید؟ما دیگر مضطر شده ایم تنها آغوش شمارا میخواهیم.بغلمان کنید و از نجاست بیرونمان بکشید. 

مولا  

ما تورا گم کرده ایم.

تو پیدایمان کن...


با احترام دخترتان فاطمه 

ماه نو

خداحافظ

از یه جایی به بعد دیگه برات مهم نیست هیژده میشی یا نوزده،مهم نیست پاس میشی یا میفتی،مهم نیست هواگرمه یا سرد،مهم نیس اگه گوشه مقنعه ات کج باشه،مهم نیست پشت سرت بد میگن،مهم نیست شبیهشون نیستی،مهم نیست اگه متفاوتی،مهم نیست اگه دلتنگی..

از یه جایی به بعد چشماتو باز میکنی میبینی از کسایی که دوسشون داری و کنارتن کسی نمیفهمتت،کسایی که میفهمنت تنهات گذاشتن،دوستات رفیق نیستن،از علاقه هات دور افتادی،رشته تحصیلیت داره سختی میاره و داری له میشی،اون چیزی رو که  میخونی دوست نداری،کسی که دوسش داری دوست نداره و تو میدونی،کسی که دوسش داری نمیدونه دوستش داری...از یه جایی به بعد دلت انقدر میگیره که احساس میکنی مخاطب آیه ی اسرفوا علی انفسهم هستی،اینکه دیگه کسی دوستت نداره،زندگیت داره روز مره میشه و هیچ کس  تو رو جدی نمیگیره

از یه جایی به بعد شک میکنی واقعا الخیر فی ما وقع...؟پس چرا وقع نمیشه اصلا خیر توی چیزیه که اتفاق میفته نه چیزی که اتفاق نمیفته..

از یه جایی به بعد میفهمی نه بنده ی خوبی بودی،نه فرزند خوبی،نه دانشجوی خوبی،نه دوست خوبی...



حتی بلاگر خوبی هم نبودی...فقط ادای بلاگرها رو درآوردی،ادای آدم خوبارو،ادای نوشتن رو،ادای خندیدن رو...

از یه جایی به بعد عدم وجود یه چیزی رو واقعا تو زندگیت احساس میکنی....

از یه جایی به بعد خسته ای خسته...

خستم...کاش یه غار تنهایی داشتم

میرم که تنها باشم...هیچ وقت ایشالا اینطوری نشید...

از دستم راحت میشین واقعا.مواظب خودتون باشید

شاید برگشتم شاید هم نه اصلا مهم هست مگه...

میرم که دعا کنم که حالم خوب شه که تحبس الدعا نشم.

خداحافظ 

یاعلی 

۹ نظر
ماه نو

محتاج یک نگاه مهربانتان

یا احد

سلام تمام ساعاتی را که این روز ها دارم به بطالت میگذرانم،تمام روزهایی که میسوزانم دارم فکر میکنم که این بودن را چه سود؟این ماندن را چه سود؟

تمم لحظاتی که بر شما واضح و مبرهن است و من در آن خیری نمیبینم.فکر میکنم که نبودنی که نفع برساند به مراتب می ارزد به بودنی که تماما ضرر و زیان است.

گاهی رفتنی خود آنچنان پر از نعمت است که گویی فضل و رحمتی ایست از جانب خداوند.

برای ما آدم های کوچک که غرق در دنیاییم دستان بزرگ و مهربان شما چون طنابیست که پایین فرستاده میشود و ما را نجات میدهد.

ما محتاج نگاه و لبخندتان هستیم.برای ما که غرق در این منجلاب دنیا و کثافت هایش شده ایم.پلی که شکسته ایم و بالی که نداریم... راهی جلوی پایمان قرار داده و دستمان را بگیرید.

والسلام علی من اتبع الهدی....

۱ نظر
ماه نو

آب به خیمه نرسید فدای سرت فدای سرت....

امشب که شب اضطراب است، شب نداشتن ،شب تنها شدن... امشب را چگونه سحر کنیم؟امشب را که آب دلش خون میشود و شرمنده میشود نزد حضرت آب کدام گوشه ی تاریک را پیدا کنیم و برای آقای خوبی ها گریه کنیم؟امشب را که عمو عمویی کرد آقایی کرد، روضه بشنویم و فکر کنیم به تنهایی و شرمندگی.امشب را که ماه شق القمر میشود. عشق معنی میشود امشب را که دوستان خدا  زیر شمشیر غمش با رقص به دیدار معشوق  میروند و در این صحرا ی خون چیزی به جز زیبایی نمیبینند امشب را چگونه سحر کنیم؟امشب را چگونه سحر کنیم....


سلام عموی جان 

این نامه را که نامه ی دوم است میتوانید به حساب نامه های مناسبتی بنویسید.میتوانید به حساب نامه ها  ی دلتنگی نیز بنویسید.راستی این جا حال ما خوب نیست... شما ناظرید . حال شما آنجا چگونه است؟مااین جا سیاه پوشیده ایم،نذری میدهیم نذری میگیریم...گاهی گریه میکنیم. آن جا که حقیقت حقیقت است دریا و آسمان و زمین و زمان به حقیقت خون گریه میکنند حال شما چگونه است؟حال مولا چگونه است؟راستی به دیدن ایشان رفته اید؟پای سخنانش نشسته اید؟به او سلام داده اید؟سلامتان را پاسخ داده اند؟راستی به چشم های ایشان نگاه کرده اید؟دست روی سر شما کشیده اند؟مگر نه اینکه ایشان سرور شهیدانند ایشان سرور شمایند راستی رابطه سروری و نوکری شما چگونه است؟

من را این نقطه ی سیاه کوچک در دورترین نقطه از  شما که حتی تاب نگاه لحظه ای ایشان را ندارم در آن جهان خوب و مهربان و سفید و حق دعا کنید. 

نائب الزیاره باشید.

راستی هدیه ی ناقابلی بود برگ سبزی بود این برگ سبز را از این درویش بی چیز قبول کنید. دعایمان کنید. زیاده عرضی نیست. یا حسین 

۴ نظر
ماه نو

خواب دیدم نیستی،تعبیر آمد میرسی

 روزهایم را دارم میگذرانم شب ها را رویا میبافم و صبح زود برای ادامه ی کابوس زندگیم راهی کوچه ها و خیابان ها میشوم.
از همان کوچه های که منتظر کسی نبوده ام ،آسمان را نگاه نکرده وزیر بارانش گریه نکرده ام ...
سید میگوید نیت هایت را گره بزن به او تا وقتی از ملکوت تو را نگاه میکنند در هر حال که باشی تو را در حال تسبیح خدا ببینند.من نمیدانم معماری خواندن به چه درد شما ممکن است بخورد اما پای همین نامه مینویسم و وبا کلماتم امضا میکنم.. 
باشد که کابوس ها و رویا هایم،لباس پوشیدنم،راه رفتنم،نشستنم در ایستگاه اتوبوس ،کتاب خواندم،در کلاس ایستایی نشستنم،دایره رنگ ساختنم،خط هایم،نقطه هایم،پرسپکتیو ها و حجم هایم همه و همه برای شما باشد طوری که فرشتگان 
مرا در راه شما ببینند.
پ.ن:نیت هایتان را به او گره بزنید. قدیمی ها میگفتند آش ریخته را نذر امام زاده بکنید اما بیایید آش ریخته یا نرخته را،غذایی را که حتی برای خانواده خودمان میپزیم،تمام کارها و حتی افکارمان را به یک طناب محکم گره بزنیم این جا سر طناب در دستان یک رفیق است و رفقا یکدیگر را تنها رها نمیکنند..❤
نامه از: فاطمه ی یک روزه:)

۴ نظر
ماه نو

نامه ی دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام سید

دوست دارم بیشتر شما را سید بخوانم تا به نام.پس این اجازه را که  اذن سلام و اذن صدا زدنتان میباشد در ابتدا از شما میخواهم.

سید بگذارید خلاف شرط ادب ابتدا گلایه کنم. گلایه کنم از هر چه هست و جای بودنش نیست و هرچه که بایدی بر بودنش داریم ولی آن را به دست نیاورده ایم.سید بگذارید روز هایم را به آن روز های شما گره بزنم بلکه عاقبت من شبیه عاقبت شما شود.شما که نزد خدا قرب دارید برای من غریب در همین دنیا شفاعت کنید همانگونه عاشق شوم که شما عاشق شده اید.

سید گلایه هایم را میدانید شما تک تک حرف های مرا زندگی کرده اید.چه شد که برگشتید چرا خدا خواست که شما جزو کسانی باشید که تغییر جهت داده اند؟

سید مرتضی عزیز برای همه ی لحظاتی که دارم تجربه شان میکنم و دارند مرا ذوب میکنند برایم نگاه پدرانه بیندازید و با من مهربان باشید. به سیدی تان قسم که این همه بی حیایی را تاب نمی آورم زبان در دهان میگیرم قبول لام تا کام نمیگویم قبول اما سید نکند من را زمان شبیه همان هایی بکند که نمیخواهم در میانشان باشم؟سید من را ازین جمع بگیر... 

یا کمکم کن

 انا عبد ضعیف ذلیل...

 شما را که از همین دره ها به تپه ها رسیده اید میگویم یا من از درون میمیرم یا از بیرون .



این قصه پایانی به جز مرگ ندارد.شما با دم مسیحاییتان زنده ام کنید.


نامه از دختری که روی لبه پرتگاهی به تیزی تیغ و باریکی مو دارد راه میرود

به شهید حاضر ناظر رفیق مهربان بازگشته به آغوش خدا سید مرتضی

۰ نظر
ماه نو

و خدا همین امروز خواست که من فاطمه باشم... و باشم:)

نامه ی اول 

سلام

حکما باید از همین ابتدا مرا سرزنش کنید به دوربودن و نبودن و چه بسا بد بودنم.اما بیایید و چند دقیقه ای بعد نوزده سال که همین امروز بیست ساله میشوم باهم سخن بگوییم.

شما سن و سالتان از من کم تر بود و عشق و علاقه تان از من بیشتر که رفتید. شما رفتید به سفیدی و پاکی .شما پرباز کردید. من تازه آمدم. آمدم به سیاهی جایی که حکما باید سیاه میبود تا سپیدی را زود تر پیدا کنم. 

عموی جان میدانم که شما عاشق عباسید عاشق نبودید شبیه او نمیشدید .او عموی جان بود شما را به عباس قسم و به همین روز که روز آمدن من میشود سوگند سخنان مرا بشنوید و بخوانید. قبول کنید که ما رفیق شویم که من این روز ها رفیق های جان و و سکوت را به رفقای حرف های زیاد و و عمل های کم ترجیح میدهم.

این نامه ی اول است واولین هابه یاد می مانند. بیایید عمویی کنید عباسی کنید برای من.حتی اگر مرا که این روز ها شمر بالقوه ام یزید بالقوه ام....سیاهی ام بالفعل و بالقوه... حتی اگر در دل سیاهی مطلقم دستم را بگیرید و نگذارید این کثافت را بیشتر هم بزنم تاببشتر بو بگیرد. بیایید دستم را بگیرید مولایم را نشانم دهید حرّم کنید آزادم کنید رهایم کنید....

برای عموی ناصرم...

پ.ن:عمو جان راستی شما سید مرتضی میشناسید ؟سلام مرا به او برسانید میخواهم بیشتر او را بشناسم...

2میگویم شما چه خوب اسمی داشته اید....!!!ناصر!به راستی شما صدای هل من ناصر امام زمانتان را شنیده بودید و ناصرش بودید:)

3داشتن امروز شما،شنیدن شما از زبان مادر که گفته بودید و به خواب آن دختر ها رفته بودید بهترین هدیه تولد من است.هدیه تولد من تکمیل میشود اگر ازتان بخواهم که:راستی به خواب من هم می آیید؟

کمکم کنید.

خدای نامه های ننوشته این نامه را به دست عموی جان برسانید لطفا...

گیرنده:عموی جان نشانی : بهشت...

فرستنده:فاطمه ی روسیاه دل سیاه...

۲ نظر
ماه نو

الرفیق ثم الطریق

خدایا قصه ی ما وقتی خراب و غصه شد که در خواب و خیالمان تا ته کوچه ی رفاقت را باهم قدم زده نزده حال خوب پیدا کردیم.خدایا مگر نه اینکه من تا بستم تو نبستیش وخودت یادم دادی که دوست داشتن دلیل میخواهد که اصل رفاقت سلم لمن سالمکم است و من رفاقت خود را به این طناب محکم گره نزده بودم گله ای نیست از باز شدن گره ها ی شل.

رفیق باید رفیق باشد،رفیقی که رفیق نباشد رفیق نیست....



یا رفیق من لا رفیق له 

برای همه ی لحظه هایی که هم رب بودی ،هم خدا،هم ولی،هم رفیق

برای همه ی لحظه هایی که نه بنده بودم نه رفیق.

۲ نظر
ماه نو

هم نامه ی ننوشته خوانی....

روز اول را یادت (ان)هست؟

یادت(ان)هست....

یادت هست که من آرزو کردم...نمیدانم آن آرزو چگونه آمد و در دل من نشست ولی می دانم که اجابت شد...

این جا آرزوهایی که اجابت میشوند و نمیشوند حکمت و رحمت اند و تو خواسته بودی که من بزرگ تر شوم.من نمیدانستم که یک آرزو و رسیدن به خواسته های دلم امتحان است،نرسیدن امتحان است....رسیدن و ماندن امتحان است...

ومنی که "الخیر فی ما وقع"را ذکر زبانم بود(به گمانم ذکر دلم هنوز نشده بود)راضی نبودم به آرزوی خود خواسته و رسیده ام...

که او که مهربان بود و همیشه بود و  به خود ناخواسته و خداخواسته اش راضی بود ومن به آنچه که دلم خواسته بود و تولبیک و" کن فیکون" گفته بودی راضی نمیشد.

خدایا برای همه ی این لحظه هایی که دلم برایش راضی نمیشود،برای قوی ماندن و جا خالی ندادن و ماندن و از خام بدم به پخته شدن رسیدن کمکم کن ،که نسوزم...

یا رفیق من لا رفیق له

برای وجودی که علاوه بر اینکه رفیق هست ،شفیق نیز هست...

۹ نظر
ماه نو

تشنه بود...

طوسی جان دلم

 وقتی آب شدی، آن مس مذاب بودی وقتی از غلظت بودن ذوب میشدی ،نفس کم آوردم.

دستهایم گرمای تابستان را داشت ..آبی آسمان چشمانت را به گلویم ریختی.

باغ آلبالو وگیلاس چیدم و میچینم در هوای سبز بودنت.صدای گنجشک می آید صدا بال جبرئیل به جان میخورد بوی نور میدهد خنک خنک میشود دست های تابستانی ام.

آه شعله کشیده است  در مطبخ دلم.....

.من عشق میپختم.. خام بودم!از دوریت سوختم و سوختم. باز یک جرعه از آب حیات چشم هایت را به جانم میریزی؟

۷ نظر
ماه نو