۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رهی نمانده تا رهایی» ثبت شده است

از دل همه را تکانده ام....الا... تو.


دل تکانی مثل خانه تکانی است.فقط خاک غصه ها را میگیریم و مرتبشان میکنیم.

باید دل کشی کرد مثل اسباب کشی.

همه ی

غم ها

شادی ها

و آدم های اضافی را...

برد و ریخت یک جای دور...خیلی دور..




شاید به متن بالا ربط نداشته باشد اما این کلمات ربط و بی ربط نمیشناسند.اذان است.اذان مغرب یک  جمعه ی زمستانی.برای ظهور بهار یک صلوات میفرستید؟

۰ نظر
ماه نو

منِ تو

یا واحد...

1.امروز 20تا کامنت هرز برایم گذاشته اند،همه شان هم نمیدانم به چه زبان و چه کلمه هایی.نکند موجودات فضایی هم برای من کامنت میگذارند؟؟؟

2.از همه تان که حالم را پرسیدید خیلی ممنونم.کبود های بدنم دارند خوب میشوند و حالم بهتر. فقط فوبیای پله پیدا کرده ام و از کتابخانه دانشگاه عق ام میگیرد.

3.قسمتی از ساق پایم طوری درد میکند که انگار در آتش سوخته است.هیچ فقط فکر نمیکردم که درد کوفتگی و سوختگی انقدر شبیه هم باشند!!!!درد درد است لابد.. نمیدانم....

4.به خزعبلات "ندا"راجب کالبد ها و... فکر میکنم با خودم میگویم نکند راستی راستی...؟!!

5.سراسر امروز که موضوع درس خشت زنی و آجر و بلوک ها بود به من او رمان امیرخانی فکر کردم!!!!یعنی اگر همان قدر به حرف های استاد فکر میکردم میانترمم را قهوه ای نکرده بودم...

6.فریبا وفی را تازه پیدا کرده ام..پرنده ی من خوب است.گزینه ی بعدی رویای تبت است.شوق خواندش را دارم...

7.خدایا مواظبمان باش.ما به جز تو کسی را نداریم...تنها توهم داشتن میزنیم....

من از تو به تو میگریزم...دوستم داشته باش

میدانم که.... داری.💙

۴ نظر
ماه نو