۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شاعرانه نوشت» ثبت شده است

چگونه بگویمت؟

تو ادبیات شیرین زبان فارسی،

چشمانت غزل.ابروانت شعرسپید. پیشانیت دوبیتی.

من کودک لال مادرزادی که میخواهد به تو بفهماند:


"دوستت دارم"


۱۰ نظر
ماه نو

مرا "هیچ"بخوان...

.

گفت: #من_او_نیستم_من_سایه_اویم..!

گفتم چه بهتر حالا که اونیست من با تو راحت ترم .اصلا بهتر که نیست کاش دیگر نباشد.گفت :تو عجب دل پری از او داری ها!!!گفتم مسئله این نیست. مسئله بودن یا نبودن نیست مسئله چگونه بودن است!گفت این از اثرات کتاب #فرانی_و_زویی است؟ گفتم :کاش من فرانی بودم من یک فرانی درون هم دارم اما انقدر ریاضیات  و خزعبلات تحویلش داده ام هیچ هم حسابم نمیکند.گفت :صبر کن صبر کن چی حسابت نمیکند؟ گفتم هیچ!اصلا حسابم نمیکند.گفت :هیس!اینجا وقتی هیچ میشوی یعنی داری میرسی..دیگر کال نیستی داری شیرین وآبدار میشوی...داری آرام آرام میرسی.کاش من هم #هیچ بودم

گفتم:هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه هیچم...

خندید

خندیدم

صدای خنده مان تمام باغ را برداشت....

۷ نظر
ماه نو

این غم انگیزترین شعر جهان خواهد شد

گنجشک سرسیمم و مبهوت تو بودم

 آن کودک چشمان تو باسنگ مرا کشت


+:(اینطوری 

+جالبه:)

+زندگی من به چشات گیر کرد و نخ کش شد...



۲۵ نظر
ماه نو

انار شکسته

صبح که بیدار میشویم هنوز تاریکی مانده است.شب از افکارمان نریخته است ،کسی دریچه عشق را نگشوده است.صبح روز بارانی،برفی یا آفتابی برای آدم ها فرقی نمیکند.برایشان مهم نیست که آسمان آبی روشن باشد یا نه.برای فرستادن نامه ها باید پیکی باشد ،پستچی را واسطه کنند.کسی کلام نگاه های غمگین را هنوز نمیخواند. گل هارا بو نمیکنند،ستاره ها را نمیشمارند حتی تعداد ماهی قرمز های داخل حوضشان را نمیدانند.شب هارا میگذرانند اما دیگر شب شعری پیدا نمیشود. 

من ازین همه حضور بی شعر خسته ام.از بال داشتن وپرواز ندانستن،

من خسته ام و غمناک  مانند سرود با صلابت یک میهن پرست در کشوری بیگانه...غمگینم مانند نقاش بزرگی که همه از صدایش تعریف میکنند...

گیریم انار های یلدا را دانه کردیم با انارهای شکسته ی دلمان چه کنیم؟

۳۷ نظر
ماه نو

باغ باران خورده ای..

او جزو  آنهایی بود که وقتی هستند اصلا احساس تنهایی نمیکنی. آن هایی که یک رنگ بیشتر ندارند به رنگ آبی آسمانی. فکرش نورانی بود مثل مهتاب.. باران بود از آن هایی که سرچشمه رویشند.سرچشمه زندگی مصداق کامل هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود...

با این حال زیاد وراجی نمیکرد... شبیه رادیو ی شکسته ی تاقچه مادربزرگم نبود که بیشترین نقشش گیج وخسته کردن آدم ها باشد..

طوفان که نبود چه برسد به گردباد ...از آن باد هایی که در شدید ترین شکل میوزند هم نبود... قاصدک ها میگفتند شبیه نسیم است...نسیم صبحگاهی!از آن هایی که آدم ها میگویند:به چه هوایی!

اما میدانی؟من هیچ کدام ازاین حرف هارا قبول ندارم.. این جا کم تر کسی پیدا میشود که ریه هایش بوی خاک باران خورده را احساس  کرده باشد.. میگویم او همچین رایحه ای دارد.

+هوا هوای سربیست..دود خالص است.. انگار سرطان است که داخل شش هایت میکنی.. ودر هر نفس، نفس کم می آوری.. و حالا دراین کمبود هوا و عطر باران دنبال کسی مثل تو میگردم که ساعت ها بنشینیم و برای من از سبزی باغ بگوید وسرخی سیب ها.. از آن هایی که هرچه قدر صحبت میکنند سیر نمیشوی ویقینا بعد از پایان گفت و گو جمله ی بعدی ات اینست:دیگه چه خبر؟


۱۶ نظر
ماه نو

منم آن طفل سرمازده تبریزی...

تنت مانند اهواز و نگاهت چون شب شیراز

دلت آشوب تبریز و غمت چاقوی زنجان است . .

یک روح سرما خورده...

اچووووووو 

از سری عکس های جالب ولی بی ربط ب موضوع! :))

یک روح چگونه سرماخوردگیش خوب میشود؟:(

+اللهم اشف کل مرضانا:(

یاعلی 

ماه نو

جنون

سکانس اول:
جعبه ی شیرینی هارادر دست دارد وسوار آسانسور شده است لحظه ای نگاه میکند به شیرینی ها،وبه حالی که الان دارد...
صدای قلبش رامیشنود.خون به گونه هایش میدود .حالا تنهافقط دوچیز آرامش میکند.گریه ای از ته دل وآغوش او.

سکانس دوم:
لباس حریر سفید می پوشد باآن شلوار لی آبیش.موهایش را خرگوشی میبنند باکش ها صورتی...حالا احساس میکند انگار به سال های پیش برگشته است.سال هایی که هرگز تجربه شان نکرده است.
انتقام نزدیک است..

سکانس سوم:
دختر(درحالیکه جیغ میکشدوتمام بدنش میلرزد.گونه هایش برافروخته است وچشم های سبز رنگش سرخ سرخ):لعنتی...توحق نداری.توحق نداری .توهیچ وقت حق نداشتی وحق نداری.همه ی قلب وروح وجسم من فقط وفقط برای خداست.فقط خداااااااا

سکانس چهارم:
دختر (چادر سیاهش را به سر کرده است اما کفشی به پا ندارد! از صحنه دور میشود.درحالیکه موسیقی متن بسیار غم انگیز است.هیچ حرفی نمیزند اما به نظر میرسد هنوز قصه تمام نشده است.دخترک ازقاب محو میشود وکلمات آخرش را در بیننده فرو میریزد):باید جایی باشد مثل حرمی شلوغ یا مترویی شلوغ که به مقصدی نمیرسدیااتاقی کوچک وتنها وتاریک که کسی در آن راه نداشته باشد وگرنه آدم ها به اجبار تنهایی وتاریکی گور سردی را انتخاب خواهند کرد...

موسیقی متن قطع میشود.دختر باصدایی کمی بلند تر میگوید:سلام بر توای ضامن آهو.
گنبد طلایی برق میزند وکبوتری سفید از روی گنبد به آسمان میپرد.

۰ نظر
ماه نو