۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عموی جان» ثبت شده است

محتاج یک نگاه مهربانتان

یا احد

سلام تمام ساعاتی را که این روز ها دارم به بطالت میگذرانم،تمام روزهایی که میسوزانم دارم فکر میکنم که این بودن را چه سود؟این ماندن را چه سود؟

تمم لحظاتی که بر شما واضح و مبرهن است و من در آن خیری نمیبینم.فکر میکنم که نبودنی که نفع برساند به مراتب می ارزد به بودنی که تماما ضرر و زیان است.

گاهی رفتنی خود آنچنان پر از نعمت است که گویی فضل و رحمتی ایست از جانب خداوند.

برای ما آدم های کوچک که غرق در دنیاییم دستان بزرگ و مهربان شما چون طنابیست که پایین فرستاده میشود و ما را نجات میدهد.

ما محتاج نگاه و لبخندتان هستیم.برای ما که غرق در این منجلاب دنیا و کثافت هایش شده ایم.پلی که شکسته ایم و بالی که نداریم... راهی جلوی پایمان قرار داده و دستمان را بگیرید.

والسلام علی من اتبع الهدی....

۱ نظر
ماه نو

آب به خیمه نرسید فدای سرت فدای سرت....

امشب که شب اضطراب است، شب نداشتن ،شب تنها شدن... امشب را چگونه سحر کنیم؟امشب را که آب دلش خون میشود و شرمنده میشود نزد حضرت آب کدام گوشه ی تاریک را پیدا کنیم و برای آقای خوبی ها گریه کنیم؟امشب را که عمو عمویی کرد آقایی کرد، روضه بشنویم و فکر کنیم به تنهایی و شرمندگی.امشب را که ماه شق القمر میشود. عشق معنی میشود امشب را که دوستان خدا  زیر شمشیر غمش با رقص به دیدار معشوق  میروند و در این صحرا ی خون چیزی به جز زیبایی نمیبینند امشب را چگونه سحر کنیم؟امشب را چگونه سحر کنیم....


سلام عموی جان 

این نامه را که نامه ی دوم است میتوانید به حساب نامه های مناسبتی بنویسید.میتوانید به حساب نامه ها  ی دلتنگی نیز بنویسید.راستی این جا حال ما خوب نیست... شما ناظرید . حال شما آنجا چگونه است؟مااین جا سیاه پوشیده ایم،نذری میدهیم نذری میگیریم...گاهی گریه میکنیم. آن جا که حقیقت حقیقت است دریا و آسمان و زمین و زمان به حقیقت خون گریه میکنند حال شما چگونه است؟حال مولا چگونه است؟راستی به دیدن ایشان رفته اید؟پای سخنانش نشسته اید؟به او سلام داده اید؟سلامتان را پاسخ داده اند؟راستی به چشم های ایشان نگاه کرده اید؟دست روی سر شما کشیده اند؟مگر نه اینکه ایشان سرور شهیدانند ایشان سرور شمایند راستی رابطه سروری و نوکری شما چگونه است؟

من را این نقطه ی سیاه کوچک در دورترین نقطه از  شما که حتی تاب نگاه لحظه ای ایشان را ندارم در آن جهان خوب و مهربان و سفید و حق دعا کنید. 

نائب الزیاره باشید.

راستی هدیه ی ناقابلی بود برگ سبزی بود این برگ سبز را از این درویش بی چیز قبول کنید. دعایمان کنید. زیاده عرضی نیست. یا حسین 

۴ نظر
ماه نو

و خدا همین امروز خواست که من فاطمه باشم... و باشم:)

نامه ی اول 

سلام

حکما باید از همین ابتدا مرا سرزنش کنید به دوربودن و نبودن و چه بسا بد بودنم.اما بیایید و چند دقیقه ای بعد نوزده سال که همین امروز بیست ساله میشوم باهم سخن بگوییم.

شما سن و سالتان از من کم تر بود و عشق و علاقه تان از من بیشتر که رفتید. شما رفتید به سفیدی و پاکی .شما پرباز کردید. من تازه آمدم. آمدم به سیاهی جایی که حکما باید سیاه میبود تا سپیدی را زود تر پیدا کنم. 

عموی جان میدانم که شما عاشق عباسید عاشق نبودید شبیه او نمیشدید .او عموی جان بود شما را به عباس قسم و به همین روز که روز آمدن من میشود سوگند سخنان مرا بشنوید و بخوانید. قبول کنید که ما رفیق شویم که من این روز ها رفیق های جان و و سکوت را به رفقای حرف های زیاد و و عمل های کم ترجیح میدهم.

این نامه ی اول است واولین هابه یاد می مانند. بیایید عمویی کنید عباسی کنید برای من.حتی اگر مرا که این روز ها شمر بالقوه ام یزید بالقوه ام....سیاهی ام بالفعل و بالقوه... حتی اگر در دل سیاهی مطلقم دستم را بگیرید و نگذارید این کثافت را بیشتر هم بزنم تاببشتر بو بگیرد. بیایید دستم را بگیرید مولایم را نشانم دهید حرّم کنید آزادم کنید رهایم کنید....

برای عموی ناصرم...

پ.ن:عمو جان راستی شما سید مرتضی میشناسید ؟سلام مرا به او برسانید میخواهم بیشتر او را بشناسم...

2میگویم شما چه خوب اسمی داشته اید....!!!ناصر!به راستی شما صدای هل من ناصر امام زمانتان را شنیده بودید و ناصرش بودید:)

3داشتن امروز شما،شنیدن شما از زبان مادر که گفته بودید و به خواب آن دختر ها رفته بودید بهترین هدیه تولد من است.هدیه تولد من تکمیل میشود اگر ازتان بخواهم که:راستی به خواب من هم می آیید؟

کمکم کنید.

خدای نامه های ننوشته این نامه را به دست عموی جان برسانید لطفا...

گیرنده:عموی جان نشانی : بهشت...

فرستنده:فاطمه ی روسیاه دل سیاه...

۲ نظر
ماه نو