۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عین عاشقی» ثبت شده است

پاییز من عزیز غم انگیز برگریز

پاییز دروغ نمیگوید،صاف و ساده است.خسته مثل مردی که از سر کار می آید، با دستان پینه بسته و عرق کرده. خسته ای که انگار بار عالم را به دوش حمل میکند ولی فرونمیپاشد.پاییز دروغ نمیگوید.پاییز خسته است مثل من که سال هاست امید بودنت و  نیم نگاهت زنده نگهم داشته است.

پاییز پیامبر کوچکیست ،معجزه اش خرمالو و نارنگی است. کتابش برگ های قرمز و نارنجی اند و رسالتش این است که عشق را و بهار را در دل ما زنده نگه دارد.


تقدیمیه به تو: 

 وقتی تو را پاییز صدا میزنم دارم تو را به عاشقانه ترین نام ها میخوانم.


پاییزیجات 


۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ماه نو

آره،خود خودت

تو مصداق کامل

من عشق، فکتم و عفف و صبر، فمات مات شهیدا و دخل الجنة"

برای من هستی....

موافقین ۱۰ مخالفین ۰
ماه نو

حالا که آمدی بمان دیگر نمیگویم چرا

وقتی تو آمدی حسن یوسف ها را کنار پنجره چیدی، باد وزید،پرده نفس کشید.فهمیدم که خبری در راه است. باران حوالی ساعت چهار بارید من بارانی مشکی و کتانی های طوسی ام را پوشیدم.این جا رسم است که پشت سر مسافر آب میریزند. آب ریختیم کاسه ی عتیقه ی مادر بزرگ که یادگاری مادر بزرگش بود شکست من فهمیدم که خبری در راه است.جنگ شد درست همان سالی که حسن یوسف ها دیگر خشک شدند،دیوار های خانه مان سیاه شد پرده دیگر نفس نمیکشید.همان سالی که برف بارید همان سالی که دیگر بارانی مشکی کتانی طوسی کفاف نمیداد و ما تا زانو در برف فرو رفته بودیم همان سال دوباره آمدی.این بار خلاف قصه ها که شاهزاده ها در بهار با اسب سفید می آیند.

تو آمدی در زمستان با سفیدی برف.من چند ساله بودم بعد جنگ .

بعد برف.

 بعد آن همه دلتنگی.

و آنچه که در همه ی شهر باید جار میزدند و در اخبار میگفتند و کتاب های عاشقانه برایش مینوشتند این بود تو بالاخره

آمدی:)

.

_چرا عاشورای هر سال من باید گره بخورد به مهم ترین اتفاقات زندگیم؟!!!

موافقین ۶ مخالفین ۰
ماه نو

بایست...!

آبی بود. نه آنقدر که اسمش را آسمان بگذاریم.

 دل داشت ولی نه دلتنگ تر از انار ها که ترک بردارد.

فاصله بود، درد بود...درد را هم که میدانی از هر طرف بخوانی باز درد است. حتی از طرف او.درد داشت اما نه آنقدر که باران که گرفت چترمان را برنداشته نفس بکشیم تا آرام شویم.

ما دور میشدیم....ما دیر میشدیم...دیر میشد نه آنقدر که مهتاب مانند خوشه ی خرما شود نه آنقدر که زمین آفتاب را طواف کند. دیر میشد مثل سهراب چشم به راه،مثل فاصله ی آه از دل تا لبهایش.

سرخ بود اما نه به سرخی خون. نه به خون دلی که من خوردم.سرخ بود ولی نه به مهربانی سیب و طراوت اشک ها.اشک بود،مژه بود،پلک بود...

چ

ش

م 

هایش بودند!

هیس!جلوتر نرو!قصه همیشه به چشم های تو ختم میشود....

۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
ماه نو

ظلوما جهولا...

قصه از آنجایی شروع میشود که تو صاحب اختیار میشوی اصلا کاش ما دچار جبر بودیم و هرچه دیگران میخواستند همان میشد:|

میبینید آدمی زاد است دیگر راضی نمیشود:|

حالا که اختیار را به این جهول ظلوم داده اند کار سخته آغاز شده است.

من مانده یک طرف ،دل جان یک طرف دیگر.تازگی ها دیگر آبمان توی یک جوب نمیرود. او دلبری میکند من عاقلی.

حالا  صاحبخانه ،کلید را داده است دست من....

کلید را که به جهول ظلوم نمیدهند میدهند؟

از ویژگی های کسی که به او امانتی را میسپراند این است که باید عالم  عادل باشد.باید علم داشته باشد نسبت به آن امانت که چگونه نگهدارش باشد و باید عادل باشد .

حالا منم و یک انتخاب...:(

من در دو راهی یک انتخاب بزرگم 

میدانید ما همیشه و در هر حالی در یک دو راهی هستیم.ما همیشه در حال انتخابیم...

به صاحب این راه ها(صراط) تکیه باید کرد که گفتند: نحن صراط مستقیم...

پس: بسم الله الرحمن الرحیم....



پ.ن:شاید روال اینجا برای مدتی عوض شود،من بیشتر بنویسم،مزخرف تر و غیر ادبی تر بنویسم،اما هر روز بنویسم!

 کنارم بمانید ؛) نظرات هم گاهی باز میشود و گاهی بسته تا بدانید که موظف به نظر دادن نیستید اما با نظراتتان آرامم میکنید

12تیر ماه95


پ.ن تر:میگویند رسول خدا سایه نداشته است!نمیدانم این حرف تا کجا میتواند درست باشد اما دراین که ایشان نور بوده اند شکی نیست... دراین که ایشان منیت را به پای اوییت کشته بودند شکی نیست دراین که ایشان از هوی و هوس سخن نمیگفتند و کلام و کلمه خدا بودند هم شکی نیست... و جای شک باقی نمیماند! چون خورشید در عالم حقیقت هم سایه ندارد!


پ.ن ترین:با  توجه به عکس پایین متوجه خواهید شد که بنده سایه ی طویل و عریضی دارم!!!


                   

موافقین ۶ مخالفین ۰
ماه نو

از جیم که ماجرای دل هاست!

دید یک دانش آموز دم کنکوری:دلم ورم کرده است همان جایی که محل دفن استرس های کوفتی مان است.همان جایی که دل توی دلمان نیست ومدام در اضطرابیم.


دید تو: دو تا دل دارم. آن یکی را که پاره پوره و پر از وصله پینه است را از دخترکی بدبخت به یغما برده ام....وای چه لذتی دارد آزار دادن!دو تا دل داشتن،دل به دریا زدن و در اقیانوس عشق شنا کردن.


دید دل هایمان:ما که فقط دهلیز راست و چپ و رگ و مویرگ داریم عشق و عاشقی را به ما نچسبانید چرا خون به جگرمان میکنید،هان؟؟؟


دید روح:من وسیعم..آبیم... گسترده ام و نرم و لطیف... مرا  طاقت آسمان هفتم و نزدیکی کم تر از پر قو...مرا طاقت سوختن و ساختن... با من از عشق بگو..درد های نهانت را به جانم بریز اگر نمیدانی نشانش را، بیا نشانت میدهم این گوهر تابنده را.دستت را روی سینه ات بگذار و چشمانت را ببند.گوش به آوای درون بسپار.


دید  من:من!دیگر منی نیست!دید؟دیگر دیدی نیست. من جز تو نمیبینم..من!دیگر منی نیست که ببیند و دیده شود.دیگر کلمات هم از تو جاری میشوند.اصلا تو خودت سرچشمه ای..چشمه ای..بادی بارانی...چرخه ی آبی!چرخه ی عشقی!هم عشق تویی هم عاشق تویی هم معشوق خود تویی... با این حال من

یک     بی    دل      ام  !

     تو      دلدار   !!!


*از عین که سرآغاز عشق است..


۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
ماه نو