۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غم نوشت» ثبت شده است

دیوانه ها به ماه خیره میشوند


گفتند تو ماه کاملی

نبودی...!

من ماه ها را بیشتر از همه میشناختم... تو ماه نو بودی.

من خواب دیده ام....

ماه بالای سر آبادی نبود!بین دو ابرویت بود. داسی شکل بود .از تپه ها بالا رفتیم تا ستاره بچینیم ،ماه کامل نبود اما باد میوزید ستاره ها را به دامن من میریخت.

ماه کامل نبود داسی بود.وسط ابروهایت .گیر کرد به دلم. آه.شما که نمیدانید داسی که به دل آدم گیر میکند چقدر درد دارد...همه ی دلتنگی هایم را درو کرد. ماه کامل نبود...داسی بود

ما چشم دوختیم به آسمان.دوختیم به ستاره ها...به دب اکبر.به ماه نو.

به لبخند آسمان.

من نبودم که بگویم:ماه نو را بیشتر از ماه کامل دوست دارم. آخر میدانید جا برای بزرگ تر شدن دارد.جا برای ماه تر شدن دارد.ماه نو ماهیست که هر روز ماه تر میشود...

#ماه_بر_وزن_آه 

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ماه نو

جای من همیشه خالی است

در را باز نمیکنی،فانوس نمی آوری،لبخند نمیزنی،صدایم نمیکنی،کلماتم را داد و فریاد های قلبم لال میشوند میسوزند خاکستر میشوند به باد میروند،سلام نمیکنم،زیارت از دور را از مفاتیح نمیخوانم،پروانه نمیشوم پر نمیکشم در پیله میمیرم.
کبوتر میشوم،دانه نمیپاشید،روی گنبدت نمی نشینم،در آسمانت پر نمیکشم،گریه میکنم.
خون به جگر میشوم ،جگرم پاره پاره میشود،زلیخا میشوم.یوسف ندارم،می افتم ته چاه،غصه دارم،یازده برادر ندارم،یک برادر هم ندارم.
بغض میکنم،شانه نمی یابم. دلتنگ میشوم،بهانه گیری نمیکنم.سرگردان میشوم،گم میشوم،پیدا نمیشوم،ضامن نمیشوی،شکار میشوم.
کور نیستم،بینایم نمیکنی،کر نیستم نمیشنومت،لال نیستم،نمیخوانمت...
دلتنگم،بیمارم،عاشقم،دلتنگم،دلتنگم...
زعفران و مهر و تسبیح نمی آورند میگویند:جایت خالی...
آتش میگیرم...میسوزم...میسوزم..
دارم میرورم صید شوم ببینم میایی ضامن شوی؟!
من تنهایم.. غریبم.غریب الغربا میخواهم...


۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ماه نو

انار شکسته

صبح که بیدار میشویم هنوز تاریکی مانده است.شب از افکارمان نریخته است ،کسی دریچه عشق را نگشوده است.صبح روز بارانی،برفی یا آفتابی برای آدم ها فرقی نمیکند.برایشان مهم نیست که آسمان آبی روشن باشد یا نه.برای فرستادن نامه ها باید پیکی باشد ،پستچی را واسطه کنند.کسی کلام نگاه های غمگین را هنوز نمیخواند. گل هارا بو نمیکنند،ستاره ها را نمیشمارند حتی تعداد ماهی قرمز های داخل حوضشان را نمیدانند.شب هارا میگذرانند اما دیگر شب شعری پیدا نمیشود. 

من ازین همه حضور بی شعر خسته ام.از بال داشتن وپرواز ندانستن،

من خسته ام و غمناک  مانند سرود با صلابت یک میهن پرست در کشوری بیگانه...غمگینم مانند نقاش بزرگی که همه از صدایش تعریف میکنند...

گیریم انار های یلدا را دانه کردیم با انارهای شکسته ی دلمان چه کنیم؟

۳۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ماه نو

شمع دونی

کاش کسی هم برا من شمعدونی می خرید...

۱۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ماه نو

پیله ابریشم

این زندانی که تو میگویی تنهایی نیست،افسردگی نیست خانه من است بال پرواز من است.راستش کوچک تر که بودم از تاریکی میترسیدم واین زمینه ی هراسم از تنهایی شد.تنهایی برایم مثل غار تاریکی بود که روح آدم آن جا فاسد میشود،میگندد و بوی جوراب کثیف وپنیر گندیده میدهد.

تااین که چند روز پیش حس های عجیبی در من به وجود آمد. گل باغچه همسایه دیوار به دیوارمان برایم عطر ورنگ دیگری داشت ،شمع ها را دوست میداشتم گرمایشان را نورشان را..البته فهمیدم که از غورباقه حوض خانه نیز میترسم...دوستان گفتند احتمالا این حالات که در تو به وجود آمده اند مال دوران بلوغند یا دوران عاشقی..من چیزی از حرف هایشان نفهمیدم...

غمگین بودم به غار تنهایی که خودم با دست های خودم ساخته بودم پناه بردم ،خاموش بودم وحوصله گفت و گو نداشتم ،بیشتر فکر میکردم و خواب میدیدم.خواب گلی که گفتم خواب شمع را ،این اواخر خواب آسمان هم میدیدم!به گمانم امشب همه خواب هایم تعبیر شوند میروم تا دلیل سرخی دلش را بیابم بپرسم این همه سوختن برای چه؟شمع را میگویم! اماهمه حرف دلم اینست تنهایی گاهی همان بال پرواز ماست یعنی دقیقا چیزی که به آن نیاز داریم و آرامش بخش ترین جای دنیا برای فرار از هیاهویش...امضا پروانه ای که میخواهد طلایی شود.

+تنهایی آرام بخش است اما حالا دلم شلوغی"حرم" میخواهد:(

اللهم ارزقنا...

یاعلی 



۱۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ماه نو

دزد*

بعضی ها طوری ادای بی تفاوتی در می آورند که آدم به همه ی احساسات طبیعی  خودش شک میکند مثلا شک میکند که وقتی شب میشود وهواتاریک است باید چراغ ها را روشن کند ،شک میکند که وقتی کودک نازنازی و ته تغاری همسایه تان تازه دارد تاتی تاتی میکند واولین قدم هایش را میگذارد تو نباید ذوق بکنی و قند در دلت آب بشود وبخواهی که بچه را بچلانی ویک گاز محکم از لپ صورتی راستش بگیری. 

شک میکنی که وقتی کسی به تو گفت چقدر زیبا هستی چه بگویی ویا اگر خواست احساسات جوشانش را مثل آتش فشان در حال فوران رها کند و به ته ته پته بیفتد وسرخ و سفید شود وبگوید که تو را دوست میدارد چه جوابی به او بدهی!

شک میکنی که پیچک ها را دوست بداری،به گلدان ها آب بدهی ،به همسایه تان اول صبحی "صبحتون به خیر بگویی"وشک میکنی به این که باید از سایه هم  افتاده تر باشی...

حالا من به همه ی گل های آفتاب گردان شک کرده ام،به سیاهی باقی مانده از سوختگی دل لاله،به خبری که قاصدک هفته پیش برایم آورد،حتی شاید به این که چشم انسان ها دریچه روح آدمیند شک کنم!

وحالا دنبال یقین مهربانی هستم که آبی ترین حقیقت دنیاست،اوست که کرم هارا پروانه میکند و کتاب ها را کتاب شعر .اوست که نور را میتاباند وسبزه هارا می رویاند.. میدانم او همه شک هایم را به یقین محکمی تبدیل خواهد کرد...

تو یقین زندگی را از کف من ربوده ای ای ع ش ق!*


+دیروز حالم خوب نبود ،هنوز هم....

احسن الحال را میخواهم

دعایم میکنید؟:(

۳۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ماه نو

دال تا دال این قصه چشمان ماست



+دعا کنید:)

برای من نه!

برای این آدم برفی کوچکی که در همین حوالی عاشق خورشیدی شده است...


پ.ن: مطلب ب دلایلی پاک شد...


یــــــــــــا عـــــــــــلــــــی


۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ماه نو

یا قدیم الاحسان..

باز دارد میاید ...صدا کاروان اصلا شنیدن ندارد دلم میلرزد با هر صدایی آهی نگاهی...خشکی لبی..

صداها زیادند اما به صدا نمیمانند به ناله وشکوه نیز  نمیمانند ...میپیچد صدای کاروانی که می آیدصدایش هنگامی که میپرسد"هل من ناصر..."  موبرتن آدم سیخ میکند...صدای علی اصغری که دیوانه تر میکند..صدای بانویی که باغرور فریاد میزند "ما رایت الا جمیلا"که به جز زیبایی ندیده است...صدای امامی که بوده است دیده است همه ی اتفاقات را کربلای با آن عظمت را...ولی سه بار میگوید شام...وای بر ما وای بر شیعیانت..مگر بر شما در شام چه گذشت؟ماجرای شام من را هم دیوانه میکند...

باز میرود حسین و اما برای چه ؟

هیچ کس نفهمید...مگر خدا اینگونه نخواست که صدایش بزنیم یا قدیم الاحسان به حق الحسین...

تا از آدم تا آخرین را با حسین بیامرزد وحتی ترفیع مقام دهد؟؟؟

دلیل آمرزش آدم چه بود؟چرا خدا به زکریا یحیی را داد؟یحیی که بود که خدا گفت ما این اسم را تنها به تو دادیم و یحیی وحسین زندگیشان چقدر به هم شبیه بود...ابراهیم از خدا چه خواست؟خدا اورا چگونه آزمود؟وهدیه اش به ابراهیم ذبح عظیم بود...موسی چگونه از پشت بوته ای با خدا سخن گفت؟

هر جا میروم تویی حسین...از هرجا شروع میکنم به تو میرسم ...به راستی توکیستی؟

تو کشته ی اشک هایی...

محرم میاید...باران رحمت باز میبارد تا خود را پاک کنی طیب وپاکیزه شوی وحتی به او به معشوق نزدیک تر شوی...

که او تجلی رحمت است...

حسین یارتان

یا علی...

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ماه نو

صورتی

+نمیدونم وقتی فکر میکنم به حال دیشبم و یا به حال امروز صبح وحال الانم انگار که دنیایی عوض شده باشه و یا من همون آدم قبلی نیستم
همیشه وقتی اتفاقی میوفته از خدا میخوام که سیاه سیاه نباشم ولا اقل بتونم نوک مدادی یا سایه روشن باشم:)
والان هم دارم به سوی صورتی شدن پیش میرم:)
دنیای ما آدما پر از اتفاقه...اتفاقایی که من بهشون نمیگم اتفاق چون حتما یه حکمتی پشتشه...
فردا روز مهمیه نه به خاطر اینکه مثلا تولده یا جشنه یا نمیدونم غمه. اما فردا روز مهمیه لااقل برای من...
فردا جشن عروسی دختر عمع جانه اما:(
من دل تنگ جای دیگریم...سخته خودت یه جایی باشی و دلت یه جای دیگه باشه:(
لعنت به عروسی وکلاس رانندگی...
دیگر غر نمیزنم ناله وشکوه نمیکنم حد اقل سعی میکنم:)
الخیر فی ما وقع...
خودت این را به من اموختی..:)
خواهشا دعا کنید..
یا مهدی...
دنیاتون رنگــــــی رنگـــــــــی:)

موافقین ۷ مخالفین ۰
ماه نو

غریب

دم می زنم من از تو «امام نجیب ها»
فرمانروای بی کس شهر غریب ها
این شعر با تمامی مصراع های خود
مانده در انتهای صف بی نصیب ها
آقا به شعر مضطر من آبرو ببخش 
ای پاسخ تمامی اَمَّن یُجیب ها 
عمریست معجزات کلامت گذاشته ست 
انگشت بر دهان تمام ادیب ها 
در وصف علم بی حد و اندازه ی شما 
همواره لال مانده زبان خطیب ها 
بوی گل محمدی از بس گرفته ای 
حلقه زدند دور و برت عندلیب ها 

وقتی دوای شاعرتان یک نگاه توست 
دیگر چه حاجت است به چشم طبیب ها؟ 
تو با «حسین» فرق نداری فقط کمی 
نامت غریب مانده میان غریب ها 

آنقدر شعر از تو نگفتند شاعران 
تا اینکه باز شد دهن نانجیب ها

بهزاد نجفی


ما:اهدنا الصراط المستقیم...

حضرت:نحن الصراط المستقیم...

۱۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
ماه نو