۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کپی نوشت» ثبت شده است

سکوت اتفاق خوبیست

+آتش هم زمان هایی نمی رقصد. وقت هایی که زیر خاکستر است. مثل عشق که وقت هایی فکر می کنیم تمام شده و دیگر نیست و از رفتنش تاسف می خوریم. اما هست و مثل همین آتش که وقت هایی که به صورت زغال ساکن است و زیر خاکستر پنهان است درون دل مان ساکن نشسته. انگار بخواهد ما را امتحان کند تا به یک باره مثل آتشفشان از درون مان سربرآورده و خجلت زده مان کند...

+ وقتـی آدم یک نفر را دوســـت داشته باشد، بیش‌تر تنـهاست.

چون نمی‌تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد. و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می‌کند، تنهایی تو کامل می‌شود.

+کاش این زبان در دهان کمی آرام بگیرد...خدایا هلپ می:(

یاحق 



ماه نو

نام آشنا...


میدونی دوستت دارم.حالا چیکار کنیم؟ مثل یک شعر بود.تمام شعرهایی که تاحالا خوانده بودم ، در برابر آن هیچ بود.از صبح تا شب ، دانشگاه، خیابان و خانه، این جمله را تکرار میکردم و فقط نمیدانم چرا به خط دوم آن که میرسیدم ، دلم فشرده میشد."حالا چیکار کنیم؟"خب ، هر کاری که همه عاشقان میکنند.باید سعی کنیم به هم برسیم.چرا آن سوال را پرسیدی علی؟ تا انتهای جهان میشد پابرهنه دوید، اگر فقط من و تو بخواهیم... بعد از روز گورستان ، تا چند روزی ندیدمش. پاییز عاشقی بود.باد بی انصاف ، با عطر موهای علی از خواب بیدارم میکرد.اسم بقال محله،علی بود.اسم میوه فروش و حتی مسول حراست مجله، علی!جهان هم با من، شوخی اش گرفته بود.چقدر در روز باید علی علی میکردم و خود علی نبود !چند بار خواستم به بهانه ای به اداره پست بروم.دیدم جلوی همکارانش نمیشود.یک علی که میگفتی، همه ی مردان خیابان برمیگشتند.خدایا این همه علی در یک شهر!مگر یک زن چقدر میتواندیا علی بگویدو هیچکس جوابش را ندهد! یک اتاق کوچک تمرین در دانشگاه .باران شدیدی میبارید.بازیگرم از پنجره نگاه کرد و گفت:طوفان نوح شده ! همه خیابان را سیل برداشته.آن آقا هم حتما خود نوحه.منتظره مسافراشو سوار کنه !نگاه کردم.علی بود!زیر آن همه باران؛ شبیه ماهی طلایی کوچکی که از آب دور افتاده باشد!بدون بارانی ،کودکانه و نفس زنان رسیدم سلام کجا بودی؟ یه قرنه! گفت سه روزه.گفتم :تو سه روز سهروردی رو کشتن !خیره نگاهم کرد.فکر کردم بارانی که صورتم را می شست، ترسناکم کرده.گفت چرا گریه میکنی؟ گفتم :من !گریه نمیکنم.بارونه ! و با پشت دستم صورتم را پاک کردم.جتر سیاهش را باز کرد و گفت : بیا این زیر....


+همیشه وختی یه رمان میگرفتم دستم دیگ نمیذاشتمش زمین...دوپینگی میخوندمش تا این که تموم بشه واین اولین تجربمه که دارم کم کم جلو میرم...گاهی سعدی میخونم...نهج البلاغه..مطهری..مستور:)

+من ب دنبال خودم میگردم... دنبال تکه هایی از وجودم...لابه لای کتاب ها

۱۴ نظر
ماه نو

ظلمات

چرا این همه فرق می کند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی تهِ گور فرق میکند با تاریکی اتاق؟ ... فرق می کند با تاریکی تهِ چاه؟ ... فرق می کند با تاریکی زهدان؟... وقتی دایی، با آن دو حفر ه ی خالی چشم ها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت که انگار می بیند. طوری برگشت که من ترسیدم. تو بگو، " نایی". چرا تاریکی ازل فرق می کند با تاریکی ابد؟ چرا تاریکی پشت چشم هام سوزن سوزن می شود, نایی؟ تو که از ستاره ی دیگری آمده ای... تو بگو

#چاه بابل...

+حرفای منم هس...

+الله نور...:)

دنیاتون پر نور خدا:)

یاعلی...

ماه نو